|
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
|
شب قبل تا خواستی گریه کردی، اونقدر که صبح زیر چشات این هوا پف کرده و رگههای قرمز توشون همچین تو ذوق میزنه که نگو! دوباره IBS شدی، حالت تهوع داری و دلت میخواد سر به تنت نباشه! اخم کردی همچین که اَه!
سوار ماشین میشی و مثل همیشه قبل از هر چیز ضبط رو روشن میکنی!
- بیا برگرد پیش من اینقدِ....
به خواهره میگی فرهاد بذاره! هوا ابریه! ولی ابریه خیس نیست! دلگیره! همینجوری هی میری، هی میری! چراغ ترمز ماشینجلویی هی روشن و خاموش میشه و تو که هر روز صبح یه خروار غر میزنی، حتی حال نداری دهنتو باز کنی!
خواهره جلوی مترو مصلا پیاده میشه و تو اونور خیابون رو، مصلا رو، نمایشگاه کتاب رو نگاه میکنی و گازشو میگیری و میری و ته دلت از اینکه مجبور شدی تحریمش کنی غصه میخوری!
تونل رسالت رو که رد میکنی، یه اتفاقی مییوفته، دقیقاً بعد از تونل، دو تا پراید سیاهِ صندوقدار وایستادن، دو تا آقا هم بیرون ماشینا دارن به هم نگاه میکنن(به نظر نمیومد که تصادف کرده باشن!) یکی از اون آقاها میره تو چشات، پف و رگهی قرمز و غر و اخم و اینا همش میپره، مثل توی این فیلما که یه ماشین از کنار یه پیاده رد میشه و رانندهه هی پیاده رو نگانگا میکنه، اونقدر که گردنش از بس کج شده بشکنه، اونجوری میشی، لذتبخشی قضیه اینه که اونم همینجوری هی نگات میکنه و سرش رو میچرخونه سمتت تا توی پیچ اتوبان گم بشه!
کت مشکی تنشه با موهای نه خیلی بلند سیاه، باد هی زلف جلوی پیشونیش رو کنار میزنه، خوش قیافهست شدیداً! (وای خدایا الان غش میکنم!)
دلت هُرّی میریزه پایین کف ماشین! هی چقدر زیادن این عاشقیتهای لحظه ای!
اگه دیرت نشده بود، اگه با لباس کارِ سیاه بیریخت نبودی، اگه اینهمه آشفته و گُهمرغی نبودی، اگه پیاده بودی، اگه اگه اگه .....
گم شد!
***
۱۲ظهر
خوشی و شوخ و شنگی دیدن اون آقای خوش سیما هم زیاد دووم نیاورد و با همون قیافه ای که از خونه بیرون زدی برگشتی خونه، در حالی که یکی از همکارات مجبور شد بیاد جات!