|
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
|
نمیدونم چی شده که هدف من از زندگی، اینقدر برای بقیه مهم شده؟!
تا اونجا که یادم میاد، هیچ وقت توی زندگیم هدف نداشتم! گفتن برو مدرسه رفتم! گفتن برو انگلیسی یاد بگیر رفتم. گفتن برو دانشگاه رفتم. گفتن برو سر کار پولدار شی، رفتم ولی هنوز پولدار نشدم. گفتن، گفتن، گفتن...
حالا هم میگن هدفت چیه؟ بذار ما برات یه هدف بذاریم رو این نقطه هه (.) برو برس بهش.
نمیخوام نه هدفتون رو میخوام، نه نقطهتو رو، نه هیچی.
من به آرامش احتیاج دارم! دست از سرم بردارید. بذارید با این کتابا، با این فیلما، با این همه چیا که برای شماها هیچ چیه، نفس بکشم. من از شلوغبازی الکی شماها خوشم نمیاد، از دنیای شماها خوشم نمیاد، نمیخوام صبح پاشم برم سر کار، عصر بیام، غذا درست کنم، منتظر شوهرم باشم، با بچهام بازی کنم زنگ بزنم به فیفی جون و میمی جون! برم سرخکن بخرم، واسه مهمونی جلوی آینه لباس پرو کنم! (اینو نمیگم که یعنی: «اَه اَه اینایی که این کارا رو میکنن چه بد هستن!» نه! این زندگی اوناست، منم به خودم اجازه نمیدم که قضاوتشون کنم!)
من آدم این چیزا نیستم! این زندگی ایدهآل شماها رو نمیخوام! نمیخوام هدف داشته باشم! حداقل الان نمیخوام! میخوام هر کاریو که یه دفعه دلم کشید انجام بدم، وسط کتاب خوندن پاشم برم فیلم ببینم، یا فیلم رو نصفه ول کنم «آتش در نیستان» رو گوش بدم، برم دراز بکشم رو تخت زل بزنم به پنجره! اونقدر سعدی بخونم تا جونم بالا بیاد!
تو رو خدا دست از سر من بردارید! من یه آدم بیهدفم! آقاجان اصلاً انگل اجتماع! علّاف! بیخیال! علی بیغم! هر چی!
هر چی که هستم به خودم مربوطه! نشناخته و ندونسته قضاوتم نکنید! بابا جان پا رو دمم نذارین! ای بابا! شیطونه میگه....!!