|
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
|
گرسنهات نبود. میدونستم! اما عمداً اون همه غذا کشیدم برات! میخواستم بهم ثابت بشه که نیستی! که گرسنه نیستی! تو هم کم نیاوردی و همشو خوردی! واقعاً که! چطور تونستی؟! چطور تونستی اونقدر راحت بشینی جلو روم و لبخندزنان غذاتو کوفت کنی؟ اونم وقتی که من اینهمه دل توی دلم نبود! از صبح که بیدار شدم میدونستم قراره یه اتفاق بد بیوفته! اصلاً شب خوابشو دیده بودم! یه خواب بد! ... چی بود؟!... الان یادم نمییاد! اِ... ولی خیلی بد بود! باید حدس میزدم که تعبیرش همین بلاییِ که امروز سرم اومد! باید میدونستم تو آدم زندگی کردن نیستی!
ساعتم رو نگاه کردم! برای خونه رفتن هنوز خیلی وقت داشتم! توی خیابون جای پارک پیدا نکردم. مجبور شدم بپیچم توی یه کوچهی ورود ممنوع و نور بالا بود که میخورد توی چشمام. جلوی یه ساختمون نیمه کاره پارک کردم و کتاب رو گرفتم توی دستم. برای پیدا کردنش مدتها بود داشتم میگشتم. دلم نمیخواست با شروع کردن و نزدیک شدن به آخرش لذت داشتنش کم بشه! همینجوری زل زده بودم به جلدش! دست کشیدم روی طرح ساده و قدیمی جلد. برجستگی اسم نویسنده زیر انگشتام ذوق زدهام کرد. بوی کاغذای کاهی زیر دماغم بود و مدهوشم میکرد. صفحهی اول رو باز کردم و آروم آروم انگار که دارم غذا میجوم شروع کردم.
اون از صب اونجوری از خونه بیرون پریدنت. اونم از اون که تلفنم رو هول هولی جواب دادی! که چی آخه؟! از عصری هم که اصلاً گوشیت خاموشه! زنگ زدم شرکت گفتن:«خانم ایشون ظهر از شرکت مرخصی گرفته، رفته!» حالا من نگران! ترسیدم خانوم جون چیزیش شده باشه! اون جوری زیرزیرکی نخند! خودتم میدونی که من خانوم جون رو دوست دارم. زنگ زدم خانوم جون، سُر و مُر و گنده! اون خبر داشت! اِاِاِ... اون خبر داشت با یکی قرار داری! به مادرت میگی اما به من... آه!
وقتی فهمیدم هوا تاریک شده که دیگه چشمام کلمهها رو نمیدید! لامپ توی ماشین رو روشن کردم!
خب یه چیزی بگو! ساکت! ساکت! همیشه همینه دیگه! وقتی میبینی مقصر هستی جرأت نمیکنی حرف بزنی که! لااقل بگو ببینم با کی قرار داشتی؟ جوونتر از منه؟! ها؟! خوشگله؟... آبروم رفت! به بچهها گفته بودم حتماً میاییم. اصلاً این مهمونی یه جورایی برا تو بود تا بچههایی که عروسی نیومده بودن، بشناسنت! همه منتظر بودن تا ببینن مینا خانمِ ایرادگیر بله رو به کی گفته! اگه قرار باشه هر دفعه اینجوری بشه که نمیشه! من آبرو دارم! تازه نمیشه که با رفیقام رفت و آمد نکنیم! ...مواظب باش لیوان نیوفته!... بهشون گفتم میگرنت عود کرده! چرا اونجوری نگاه میکنی؟! خب چی میگفتم؟!
یکی زد به شیشه: «آقا میخوایم آجر خالی کنیم ماشینتو جابهجا کن!» ساعتم رونگاه کردم! وای!! یکِ نصفه شب بود. میدونستم که مینا منو میکشه!