تبليغاتX
در خیال روزهای روشنم،کز دست رفتندم - مرا که با تو که مقصودی، آشتی افتاد/ رواست گر همه عالم به جنگ برخیزند!
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
 

 

وقتی کوچولو بودم - اون موقع‌ها که همه‌ی دختربچه‌ها ، توی آرزوهاشون یه شوهر دارن و باهاش خاله بازی می‌کنن - من برای خودم دو تا عاشق داشتم که خودم عاشقِ اونی بودم که جسورتر و کله‌شق‌تر بود، ولی به اون یکی هم که شاعر مآب بود یه گوشه‌ی چشمی داشتم. توی رویاهای من، این دو تا برای به دست آوردن دوستی من همیشه در حال جنگ بودن و من لذت می‌بردم از اینکه دو تا آدم به خاطر من دارن با هم می‌جنگن!

توی بازی‌های بچگی از اونجا که همیشه رئیس می‌شدم، تعیین می‌کردم که کی عاشقِ کله‌شق باشه کی شاعر! و از دیدن نقشی که برای همبازیام انتخاب می‌کردم، و اونا به خوبی اجرا می‌کردن، لذت می‌بردم!

بزرگ شدم! واقعاً عاشق شدم! ولی اونی که جنگید، من بودم! با همه جنگیدم، حتی با خودم! هر آدمی که وارد زندگیم شد، برای بودنش، موندنش، حتی رفتنش، جنگیدم!

توی دنیای واقعی، هیچ کس برای داشتن من نجنگید، حتی اگه همه‌ی دور و بری‌هام همیشه بگن: «تو ارزش جنگیدن داری!»

یکی بهت می‌گه: «هیچ وقت از یه نفره شدن حرف نزن! چون محاله!» اما وقتی می‌خوای تَرکِش کنی، حتی خداحافظی هم نمی‌کنه! نمی‌جنگه که بمونی! یکی خداحافظی می‌کنه، اما نمی‌گه نرو! یکی سرشو می‌ندازه پایین می‌ره ناکجا‌آباد! یکی اونقدر وقیح میشه که ازت مطالبه‌ی خسارت مالی می‌کنه! فقط تویی که می‌جنگی!

***

وقتی گذشته‌ی پدر مادرهامونو می‌شنوم که برای به دست آوردن هم دیگه، جلوی یه ملت وایستادن؛ پیش خودم می‌گم پس چی شده که الان هیچ کس حالِ جنگیدن برای عشقش رو نداره؟! انگاری که آدما اونقدر دغدغه‌های دیگه‌ای به غیر عاشقی دارن که دیگه حسِ جنگیدن نمی‌مونه! «اگه موند قدمش روی چشم! نموند خب چه‌کار کنم! این نشد یکی دیگه! همه‌شون لنگه‌ی هم!» شاید اونقدر آدم اومده توی زندگی‌مون و رفته، که دلمون سیر شده! شاید اونقدر اَزَمون ساده گذشتن که به تلافی‌اش، داریم ساده می‌گذریم! شاید اونقدر خودمون رو دوست داریم که نمی‌خوایم حتی یه خط رومون بیوفته! شاید...

***

اما صبا هنوز که هنوزه، داره می‌جنگه! و هنوز که هنوزه توی رویاهای کودکانه‌اش، یکی عاشق داره که برای عشقشون می‌جنگه!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/29ساعت 12:4 PM  توسط صبا  |