تبليغاتX
در خیال روزهای روشنم،کز دست رفتندم - یک داستان معمولی
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
 

 

با صدای جیغ و داد بچه‌هایی که از کوچه رد می‌شدند، از خواب پرید. دیر خوابیده بود و حسابی خسته بود، چشم‌هایش باز نمی‌شد. موهای دو سه روز شسته نشده‌اش آشفته و درهم دورو برش ریخته بود. انگشت‌هایش را توی موها فرو برد و مثلاً مرتبشان کرد. غلتی روی تخت زد و پتو را روی سرش کشید. سرو صدا خوابیده بود اما خواب از سرش پرید.

دستش را از زیر پتو بیرون آورد و گوشی موبایل را برداشت برد زیر پتو.

-«دوتا میس کال؟ این وقته صبحی کی اس‌ام‌اس داده؟»

اس‌ام‌اس اول: عزیزم امروز بریم بیرون با هم؟ (8:30)

اس‌ام‌اس دوم: ببین یادت نره امروز زنگ بزنی برا اِی دی اِس اِل!( 10:15)

نورِ صفحه‌ی گوشی چشم‌هایش را اذیت کرد. چشمهایش را بست و با کف دست مالیدشان. دلش نیامد بقیه‌ی پیغام‌ها را نخوانَد.

اس‌ام‌اس سوم:دختر جون کجایی؟ دیشب زنگ زدم جواب ندادی؟ مُردی؟ ترجمه‌ها آماده‌ان! (10:26)

اس‌ام‌اس چهارم: خانم خانما! مگه قرار نبود اون نقدها رو تا دوشنبه بفرستی؟ منتظرم! 11:30

نَفَسَش گرفت و پتو را پس زد. غمیازه‌ای کشید و کش و قوسی به بدنش داد.

«وای! چقدر دلم یه ماساژ حسابی می‌خواد! ماااامااااان!»



موبایل زنگ می‌خورد.

شماره‌ی شرکت!

خاموش‌اش کرد.

از روی صندلی بلند شد و جلوی آینه ایستاد. باید دستی به ابروهایش می‌کشید و حمام می‌رفت. بلوزش را درآورد و جلوی آینه برای خودش قِر داد. زخم حساسیت روی شکمش هنوز کاملا خوب نشده بود. بتامتازون را از روی میز برداشت و پماد را روی قرمزی زخم کشید.

تلفن اتاق زنگ زد.

- «سلام! عزیزم!»

«.....»

- «الو؟؟»

صداهای زیادی از پشت خط به گوشَش می‌رسید اما کسی با او حرف نمی‌زد.

- «الووووووووووووووووووووو؟!»

« یه لحظه!..... ببین بعداً بِهِت زنگ می‌زنم!» تَق!

گوشی را گذاشت و خندید. بلند خندید. مادر که از جلوی درِ بازِ اتاق رد می‌شد، نگاهش کرد و به شادی دخترش لبخند زد.



تمام خانه را  گشت تا سوئیچ ماشین را پیدا کرد. جورابهایش را دیشب توی تخت درآورده بود افتاده بودند پشت تشک.

- «مامان من رفتم!»

«ساعت چند برمی‌گردی!»

"- کاش می‌شد برنگردم!-"

- «میام! معلوم نیست جلسه تا کی طول بکشه! اینارو که می‌شناسی!»

اتوبان خلوت بود و از زانتیای پلیس خبری نبود اما اصلا دلش نمی‌خواست با سرعت رانندگی کند.

ماشین را جلوی در خوابگاه، دوبل پارک کرد و آینه را چرخاند طرف صورتش. موهایش را مرتب کرد شال قهوه‌ای را باز کرد و دوباره سرش کرد. دستی به ابروهایش کشید. ماتیک را از توی داشبورد برداشت رنگ لبهایش را شارژ کرد. موبایل را روشن کرد.

«چرا موبایلت خاموشه؟!»

«اس‌ام‌اس رو دیدی، یه زنگ بزن!»

«به روح اعتقاد داری؟!» خندید - «نه!»

موبایل زنگ خورد.

«کجایی؟»

- «سر قرار!»

«نشد زودتر زنگ بزنم! من نمی‌تونم بیام! یه کاری برام پیش اومد! معذرت! باشه یه وقتِ دیگه»

- «باشه! اشکال نداره! به کارات بِرِس!»

گوشی را روی صندلی خالی کنارش انداخت و خندید. بلند خندید!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/12ساعت 2:6 PM  توسط صبا  |