تبليغاتX
در خیال روزهای روشنم،کز دست رفتندم - گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند/ شرم بادم که همان سعدی کوته نظرم
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
 

 

هر وقت می‌خوام بیام اینجا چیزی بنویسم، دستم به نوشتن نمیره! نه اینکه موضوع نباشه ها! هست اما....!

سفر بودیم! تازه اونم از نوع خارجی‌اش! خیلی خوش گذشت! کلا اهل دلتنگی نیستم! فکر نمیکردم دلم براش تنگ بشه! اما شد! چه جورم! اشکم دراومد! بچه ها ازم فیلم گرفتن! دلم براش تنگ شده بود خب!

بعدش هم که رفتیم سفر داخلی که دید و بازدید اقوام بود بعد از سال‌ها! دیدن همه‌ی بچه‌های فامیل که یه زمانی هم‌بازی بودن، که حالا گنده شدن و ادای آدم بزرگا رو در میارن و دو دوی شیطنت توی چشماشون نمی‌ذاره که آدم گول آدم بزرگ بودنشون روبخوره! (چی گفتم؟! کسی فهمید؟!)

هوا بس ناجوانمردانه خوب بود! الانم که پشت پنجره داره برف می‌باره!

از وقتی هم که تهرانیم! هی رفتیم سینما! هی فیلم دیدیم! با یه عالمه دَر و داف! آدم روحش تازه می‌شه اینهمه رنگ و زیبایی یه جا می‌بینه!

یه بنده خدای عزیزترینی هزار سال پیش (شب تولد) همه‌ی کتابهای ابراهیم نبوی رو برامون هدیه داد. تازه یکیشون رو دارم می‌خونم. "نبوی آنلاین دات کام" که خوبه!  

امسال هنوز هیچ کدوم از دوستان و رفیقان رو ندیدم!

...................................

سال تحویل امسال توی دستشویی بودم! هِه! هِه! چه شود؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 12:33 PM  توسط صبا  |