تبليغاتX
در خیال روزهای روشنم،کز دست رفتندم
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت

لعنتی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 9:30 PM  توسط صبا  | 


تو مرا ویران کردی،

من بدون تو زیستن را، آموختم!



+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت 10:41 PM  توسط صبا  | 



من ناراحت نیستم! افسرده نیستم! ناامید نیستم! نیستم، نیستم!

من غمگینم! غم‌آگینم!



+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 5:45 PM  توسط صبا  | 


دیشب خواب دیدم.

یه اغتشاش‌گر بودم که همه دنبالم بودن، یه آقای خیلی خوب وظیفه‌ی حفاظت از منِ خنگ رو داشت، همش در حال فرار بودیم از این خونه به اون خونه (اینا اصلاً هم نتیجه‌ی دیدن prison break نیستا! گفته باشم!) تیر اندازی و از این چیزا! یه جایی با فامیلامون و بعضی از دوستامون نشسته بودیم و غذا می‌خوردیم شبیه خونه قبلیمون بود، آپارتمانای 15 طبقه! یه دفعه از بیرون صدای تیر اندازیو هواپیمای جت و اینا اومد از بالکن که بیرون رو نگاه کردیم دیدیم آسمون و زمین پر از آدمای اسلحه به دست شده. همون موقع یه نارنجک انداختن توی خونه، انگاری که برای بیرون آوردن همه ملت از خونه‌هاشون، توی همه‌ی خونه‌ها نارنجک انداخته بودن، همه‌ی آدما تو خیابون بودن، نیروهای نظامی دولت ال.ن داشت مردم رو از شهر به سمت یه دروازه که مرز خروج از تهران و ورود به یه جای جدید بود هدایت می‌کرد. از دیوارهای بلند دروازه که رد شدیم یه شهر بود به رنگ خاک، کف زمین خاک بود، ساختمون‌های بلندی بودن که از خاک ساخته شده بودن، توشون سیاه بود. آفتاب به چه زردی و آتیشی می‌زد توی سرمون. سربازا بهمون توضیح دادن که باید با خاک‌‌های روی زمین آجر درست کنیم برای بالا بردن طبقات ساختمونا. تن همه‌ی آدما گونی‌های خاکی بود حتی ماها که تازه اومده بودیم. وسط خیابونا آدمایی بودن که داشتن آجر خاکی درست می‌کردن ولی از بس آفتاب و گرما بهشون خورده بود داشتن از هم می‌پاشیدن و به همون خاکای کف خیابونا تبدیل می‌شدن. من همونجوری وسط اون خاک‌آباد، بلاتکلیف وایستاده بودم. همه رو گم کرده بودم بهت زده نگاه می‌کردم. داشتم راه می‌رفتم و واسه خودم فکر می‌کردم که چه جوری می‌شه فرار کرد که اون آقای خوب(همون محافظه) که توی اون شهر خاکی فهمیدم که چقدر عاشقش هستم روبه‌روم سبز شد. خوبی قضیه این بود که اونم عاشقم بود برا اینکه چنان محکم بغلم کرد که نفسم بند اومد. باورم نمی‌شه ولی اون آقاهه رنگی بود، رنگیه رنگی! منو برد به یه جای مخفی که همه‌ی دوستام اونجا بودن اونا هم همشون رنگی بودن. منم رنگی شدم.

***

می‌خواستیم مخفیگاهمون رو عوض کنیم که از خواب پریدم. خیلی واقعی بود عصبانی شدم که تلفن زنگ خورده بود. اون عشقی که اونجا پیدا کرده بودم خیلی ناب بود. خیلی خواستنی بود. اصلا همونی بود که همیشه خواستم.



+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/20ساعت 3:27 PM  توسط صبا  | 

 

1/ ......آدم‌هایی که دارند از گرسنگی می‌میرند، غریزه‌شان اغلب قوی‌تر از عقایدشان می‌شود. این جور آدم‌ها ممکن است چیزهای بی‌معنی، غیرواقعی و احمقانه را باور کنند......

(ماریو بارگاس یوسا)

2/ ندانم از پی چندین جفا که با من کرد                   نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟!! (واقعاً چَرا؟!!)

3/ ................

4/ ای اغتشاش‌گر عزیزِ دوست‌داشتنیِ گوگولی مگولی! قربوونت بشم که می‌ایستی با آقای گنده‌ی بییییییییییب، بحث می‌کنی که: «من اومدم کفش بخرم! کفش ندارم خب! مگه چیه؟! یعنی واقعا نمی‌شه کفش بخرم؟!!)

5/ من قهر که بودم حرف می‌زدم، ولی از بس تو حرف نزدی، من هم قهر شدم، هم حرف نمی‌زنم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/19ساعت 11:0 PM  توسط صبا  |