|
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
|
ساعت پنج صبحِ! روی تخت بیمارستان، سِرم به دست، دارم سن دقیقِ دقیقم رو به پرستار میگم و اون که دیده نمیشه و اونور پردهها نشسته پشت میزش میخنده! سعی میکنم سرِحال باشم، با اینکه تنم یخ کرده و دارم میلرزم! پرستار پشت پرده داره با همکاراش در مورد یه همکارِ دیگه که بچهاش مرض شده و نیومده بدگویی میکنه!
***
- مامان جان! چرا سرِ پا واستادین! این سِرم نیم ساعت طول میکشه تموم شه! کمرتون درد میگیرهها!
- مطمئنی لازم نیست پیشت بمونیم؟ پدرش با نگرانی پرسید.
دختر با شیطنت زبان درازی کرد: آره بابا جون! تموم شد، زنگ میزنم بیاین! اینجا پُر پرستارِ!
***
کاپشنم مونده بود دست مامان اینا! میلرزیدم! تمام تنم درد میکرد. ناله میکردم! نگاه کردم دیدم سِرم تموم شده، زنگ زدم که مامان بابا بیان تو ارژانس بعد پرستارم رو صدا کردم. نیومد! هی از جلوی من رد میشد ولی نمیومد سراغم! به یکی دیگه گفتم، که جواب داد: به من ربطی نداره خانم! تسلطم رو از دست داده بودم. دلم میخواست سرنگ رو از دستم بکشم و پاشم برم. هیچ کس عین خیالش نبود که دارم ناله میکنم.
مامان رو که دیدم زدم زیر گریه! خودم هم نمیدونستم چِم شده. فقط گریه میکردم!
***
- خانمِ پرستار یه سری به این دختر ما میزنین!
- صبر کنید خانم! بیکار نیستم که! و به صحبت با همکارانش ادامه داد بعد از چند دقیقه به زن مضطرب که نمیدانست چطور گریهی دخترش را بند بیاورد رو کرد: خانم برید دکترش رو بیارید.
- رفتم! میگه من دارم استراحت میکنم!
- پس دیگه به من ربطی نداره! باید منتظر بمونید!
***
بابا دوباره رفت دنبال دکتر، اونم با اخم و قیافهی آویزون اومد گفت: خانم چطوری؟
من همچنان که داشتم شدیداً گریه میکردم گفتم: نمیدونم!
- دل درد داری هنوز؟
- نمیدونم!... نه!
- خانم پرستار میتونید بکشید!
خانم پرستار، البته نه پرستار خودم، اومد و واقعاً سرنگ رو کشید. درد داشت ولی نه اونقدر که بابا فکر میکرد گریهام به خاطر درد سوزنه. هرچند به سختی ولی بلافاصله از جام بلند شدم و راه افتادم. مامان گفت که توی محوطه بشینیم تا آروم شم ولی من مثل بچهها عَر میزدم و میگفتم: من میخوام برم خونه! منو از اینجا ببرید!
***
پرسنل بیمارستانهای این مملکت (البته ما بیمارستانهای اون مملکت رو ندیدیم!)، انگاری که آدم نیستن! انگاری که از بس مریض و آدم داغون دیدن، دردِ یه آدم براشون دیگه مهم نیست! حداقل به خاطرِ پولی هم که بابت درمان میگیرن، خودشون رو موظف نمیدونن به مریض خدمت کنن! ادعاشون، اصطلاحات تخصصیشون و ادا و اطوارشون گوش فلک رو کر میکنه! آدمیتشون ....
این آقای دکتر ما میگه: «عزیزم رفتارشون کاملاً طبیعی بوده! اینجا همینه!»
واقعاً که! پس چرا خودت برای مرگ مریضات اینهمه غصه میخوری؟ ها؟
وقتی کوچولو بودم - اون موقعها که همهی دختربچهها ، توی آرزوهاشون یه شوهر دارن و باهاش خاله بازی میکنن - من برای خودم دو تا عاشق داشتم که خودم عاشقِ اونی بودم که جسورتر و کلهشقتر بود، ولی به اون یکی هم که شاعر مآب بود یه گوشهی چشمی داشتم. توی رویاهای من، این دو تا برای به دست آوردن دوستی من همیشه در حال جنگ بودن و من لذت میبردم از اینکه دو تا آدم به خاطر من دارن با هم میجنگن!
توی بازیهای بچگی از اونجا که همیشه رئیس میشدم، تعیین میکردم که کی عاشقِ کلهشق باشه کی شاعر! و از دیدن نقشی که برای همبازیام انتخاب میکردم، و اونا به خوبی اجرا میکردن، لذت میبردم!
بزرگ شدم! واقعاً عاشق شدم! ولی اونی که جنگید، من بودم! با همه جنگیدم، حتی با خودم! هر آدمی که وارد زندگیم شد، برای بودنش، موندنش، حتی رفتنش، جنگیدم!
توی دنیای واقعی، هیچ کس برای داشتن من نجنگید، حتی اگه همهی دور و بریهام همیشه بگن: «تو ارزش جنگیدن داری!»
یکی بهت میگه: «هیچ وقت از یه نفره شدن حرف نزن! چون محاله!» اما وقتی میخوای تَرکِش کنی، حتی خداحافظی هم نمیکنه! نمیجنگه که بمونی! یکی خداحافظی میکنه، اما نمیگه نرو! یکی سرشو میندازه پایین میره ناکجاآباد! یکی اونقدر وقیح میشه که ازت مطالبهی خسارت مالی میکنه! فقط تویی که میجنگی!
***
وقتی گذشتهی پدر مادرهامونو میشنوم که برای به دست آوردن هم دیگه، جلوی یه ملت وایستادن؛ پیش خودم میگم پس چی شده که الان هیچ کس حالِ جنگیدن برای عشقش رو نداره؟! انگاری که آدما اونقدر دغدغههای دیگهای به غیر عاشقی دارن که دیگه حسِ جنگیدن نمیمونه! «اگه موند قدمش روی چشم! نموند خب چهکار کنم! این نشد یکی دیگه! همهشون لنگهی هم!» شاید اونقدر آدم اومده توی زندگیمون و رفته، که دلمون سیر شده! شاید اونقدر اَزَمون ساده گذشتن که به تلافیاش، داریم ساده میگذریم! شاید اونقدر خودمون رو دوست داریم که نمیخوایم حتی یه خط رومون بیوفته! شاید...
***
اما صبا هنوز که هنوزه، داره میجنگه! و هنوز که هنوزه توی رویاهای کودکانهاش، یکی عاشق داره که برای عشقشون میجنگه!
یک جور خوشحالی هست که آدم فقط وقتی اتوبوسش میرسد میتواند احساس کند.
اتوبوس پیر
ریچارد براتیگان
***
دقیقاً 28 سال و 3 ماه و 4 روز میشه که وایستادم تو ایستگاه!
با صدای جیغ و داد بچههایی که از کوچه رد میشدند، از خواب پرید. دیر خوابیده بود و حسابی خسته بود، چشمهایش باز نمیشد. موهای دو سه روز شسته نشدهاش آشفته و درهم دورو برش ریخته بود. انگشتهایش را توی موها فرو برد و مثلاً مرتبشان کرد. غلتی روی تخت زد و پتو را روی سرش کشید. سرو صدا خوابیده بود اما خواب از سرش پرید.
دستش را از زیر پتو بیرون آورد و گوشی موبایل را برداشت برد زیر پتو.
-«دوتا میس کال؟ این وقته صبحی کی اساماس داده؟»
اساماس اول: عزیزم امروز بریم بیرون با هم؟ (8:30)
اساماس دوم: ببین یادت نره امروز زنگ بزنی برا اِی دی اِس اِل!( 10:15)
نورِ صفحهی گوشی چشمهایش را اذیت کرد. چشمهایش را بست و با کف دست مالیدشان. دلش نیامد بقیهی پیغامها را نخوانَد.
اساماس سوم:دختر جون کجایی؟ دیشب زنگ زدم جواب ندادی؟ مُردی؟ ترجمهها آمادهان! (10:26)
اساماس چهارم: خانم خانما! مگه قرار نبود اون نقدها رو تا دوشنبه بفرستی؟ منتظرم! 11:30
نَفَسَش گرفت و پتو را پس زد. غمیازهای کشید و کش و قوسی به بدنش داد.
«وای! چقدر دلم یه ماساژ حسابی میخواد! ماااامااااان!»
موبایل زنگ میخورد.
شمارهی شرکت!
خاموشاش کرد.
از روی صندلی بلند شد و جلوی آینه ایستاد. باید دستی به ابروهایش میکشید و حمام میرفت. بلوزش را درآورد و جلوی آینه برای خودش قِر داد. زخم حساسیت روی شکمش هنوز کاملا خوب نشده بود. بتامتازون را از روی میز برداشت و پماد را روی قرمزی زخم کشید.
تلفن اتاق زنگ زد.
- «سلام! عزیزم!»
«.....»
- «الو؟؟»
صداهای زیادی از پشت خط به گوشَش میرسید اما کسی با او حرف نمیزد.
- «الووووووووووووووووووووو؟!»
« یه لحظه!..... ببین بعداً بِهِت زنگ میزنم!» تَق!
گوشی را گذاشت و خندید. بلند خندید. مادر که از جلوی درِ بازِ اتاق رد میشد، نگاهش کرد و به شادی دخترش لبخند زد.
تمام خانه را گشت تا سوئیچ ماشین را پیدا کرد. جورابهایش را دیشب توی تخت درآورده بود افتاده بودند پشت تشک.
- «مامان من رفتم!»
«ساعت چند برمیگردی!»
"- کاش میشد برنگردم!-"
- «میام! معلوم نیست جلسه تا کی طول بکشه! اینارو که میشناسی!»
اتوبان خلوت بود و از زانتیای پلیس خبری نبود اما اصلا دلش نمیخواست با سرعت رانندگی کند.
ماشین را جلوی در خوابگاه، دوبل پارک کرد و آینه را چرخاند طرف صورتش. موهایش را مرتب کرد شال قهوهای را باز کرد و دوباره سرش کرد. دستی به ابروهایش کشید. ماتیک را از توی داشبورد برداشت رنگ لبهایش را شارژ کرد. موبایل را روشن کرد.
«چرا موبایلت خاموشه؟!»
«اساماس رو دیدی، یه زنگ بزن!»
«به روح اعتقاد داری؟!» خندید - «نه!»
موبایل زنگ خورد.
«کجایی؟»
- «سر قرار!»
«نشد زودتر زنگ بزنم! من نمیتونم بیام! یه کاری برام پیش اومد! معذرت! باشه یه وقتِ دیگه»
- «باشه! اشکال نداره! به کارات بِرِس!»
گوشی را روی صندلی خالی کنارش انداخت و خندید. بلند خندید!
هر وقت میخوام بیام اینجا چیزی بنویسم، دستم به نوشتن نمیره! نه اینکه موضوع نباشه ها! هست اما....!
سفر بودیم! تازه اونم از نوع خارجیاش! خیلی خوش گذشت! کلا اهل دلتنگی نیستم! فکر نمیکردم دلم براش تنگ بشه! اما شد! چه جورم! اشکم دراومد! بچه ها ازم فیلم گرفتن! دلم براش تنگ شده بود خب!
بعدش هم که رفتیم سفر داخلی که دید و بازدید اقوام بود بعد از سالها! دیدن همهی بچههای فامیل که یه زمانی همبازی بودن، که حالا گنده شدن و ادای آدم بزرگا رو در میارن و دو دوی شیطنت توی چشماشون نمیذاره که آدم گول آدم بزرگ بودنشون روبخوره! (چی گفتم؟! کسی فهمید؟!)
هوا بس ناجوانمردانه خوب بود! الانم که پشت پنجره داره برف میباره!
از وقتی هم که تهرانیم! هی رفتیم سینما! هی فیلم دیدیم! با یه عالمه دَر و داف! آدم روحش تازه میشه اینهمه رنگ و زیبایی یه جا میبینه!
یه بنده خدای عزیزترینی هزار سال پیش (شب تولد) همهی کتابهای ابراهیم نبوی رو برامون هدیه داد. تازه یکیشون رو دارم میخونم. "نبوی آنلاین دات کام" که خوبه!
امسال هنوز هیچ کدوم از دوستان و رفیقان رو ندیدم!
...................................
سال تحویل امسال توی دستشویی بودم! هِه! هِه! چه شود؟!