تبليغاتX
در خیال روزهای روشنم،کز دست رفتندم
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
 

پدر من!

من سهام نمی‌دونم چی چیه عدالت نمی‌خوام!

ولم کن! می‌خوام بخوابم. ای بابا! چراغوو خاموش کن!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/29ساعت 11:37 AM  توسط صبا  | 

 

 

دی ماه رو دوست دارم. خیلی از اتفاقات مهم زندگیم توی این ماه افتاده! (نه خیر! تولد موجودی مثل من اصلاً مهم نیست!) امسال سپردم هیچکی برام هدیه نخره!

تولد اولین beloved زندگیم توی این ماهه! سالروز آشناییمون هم، حتی cut کردن رابطمون هم. بیکار شدَنَم توی این ماه بود، پارسال! توی این ماه ماشینِ خودم رو خریدم!

دی، ماهِ منه! مثل عدد 17، که کلی دوستش دارم! تو مدرسه 20 اونقدر خوشحالم نمی‌کرد که 17! تازه توت فرنگی‌ هم اصلا دوست ندارم ولی عاشقِ ماشینِ اسباب‌بازی رنگی‌رنگیم هستم! به جان خودم حتماً برید این بوی خوش تاریکی رو بخونید. اگه بدونید دیشب تو این اتوبان کرج تهران چه چاله‌ها که نیوفتادیم توشون! می‌گه:«عزیزم اون دختر رو دیدی؟ همونی که من و فلانی سرش دعوامون شد رو می‌گم!». مرتیکه یه ریز نگام می‌کرد، با اون دماغ خوش‌تراشش! جدیداً از این آقاهایی که جلوی موهاشون ریخته و پیشونیشون خیلی بلنده و چشماشون گنده هست و دستای سفید و کشیده‌ای دارن که انگاری هر روز یه عالمه پیانو می‌زنن، خوشم میااااد!(سلام عزیزم‌ترین!) می‌خواد برای یه دوره مدیتیشن بِرِه هند! چه دغدغه‌هایی دارن ملت؟! این آخریا دیگه رسماً از غذا پختن در می‌ره! شدم یه آشپز حسابی!(نه که نبودم)! وای من چقدر خوبم! اونقدر دلم می‌خواد بِرَم شمال، یا حتی جنوب، حتای حتا خارج! نه؟! نمی‌شه؟! یه ذره! قول که خرابش نمی‌کنم! بذار یکم نگاش کنم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13ساعت 1:46 AM  توسط صبا  |