|
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
|
فکر کن! سه سالی میشه که راننده هستی! رانندهای که همه میگن کم پیش میاد یه خانوم اینجوری رانندگی کنه! بعد هر وقت که با یه آقایی* سوار ماشین میشی، وقتی میخوای از سمت چپ خیابون به سمت راست بری یا میدون رو دور بزنی یا هر غلطی که میخوای بکنی، بکنی!(اعصاب، معصاب ندارما!) طرف دستش رو هزار متر از پنجره بیرون میبره و اینجوری اینجوری میکنه، تا بقیه بِهِت راه بِدَن!
اونقدر بِهِم برمیخوره که نگو و نپرس! اونقدر حس توهین بِهِم دست میده! خُب مرد حسابی اگه میترسی که توی ماشین یه رانندهی خانوم بمیری، سوار نشو! آقا جان سوار نشو! بهترِ من! موسیقیمو گوش میدم و باهاش زمزمه میکنم! اصلاً بلند بلند همآواز میشم باهاش!
این شهر را
به آتش خواهم داد
تو که نباشی!
و ربطی به من ندارد
که نخواهی دلت را بزنم،
و هی تکرار شوم!
که دخترکان این شهر
زیباتر از من
و خواستنیتر حتی
دلت را بلرزانند!
که دلِ معشوقههای قدیمی
هوای تو را بکند!
به من ربطی ندارد!
تو که نباشی
آسمانخراشهای این شهر
اتوبان ها و کوچه هایش
از صدای ضجههای من
و از داغی تنی،
که بیپناه
در خیابانها میچرخد،
خواهند سوخت!
تو که نباشی،
این شهر،
باید بسوزد!