تبليغاتX
در خیال روزهای روشنم،کز دست رفتندم
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
 

 

قرار بود ساعت هشت کنسرت شروع بشه. ما هم شاد و خوشحال و خندان راه افتادیم که بریم. دیدم به به! بنزین نداریم. پمپ بنزین شده بود یه حبه قند که یه عالمه مورچه احاطه‌ش کردن. دل رو زدم به دریا و بنزین نزدم و راه افتادیم و رسیدیم تا به امید خدا برگشتنی بنزین را بزنیم!

دم در سالن، جمعیت: این هوا! گرسنه بودیم ولی گفتیم توی آنتراکت یه چیزی می‌خوریم! البته بعضی دوستان ته‌بندی کردند و ما تماشا! کنسرت ساعت نه شروع شد. نوازندگان عزیز گیر کرده بودند توی آسانسور و از کانال (اشاره نشد چه کانالی) درشون آوردن. استاد خیلی عصبانی بود. بین دو تا آواز هم خودشون تذکر دادند که حضار دوربین و موبایل‌هاشان رو خاموش کنند.

حالا آنتراکت شد و ما رفتیم معده‌ی سوزان و نالانِ از بی‌غذایی رو آروم کنیم که دیدیم اگر قید معده رو نزنیم کلاً بدنمون نالان و سوزان می‌شه توی تراکم جمعیتِ گرسنه! و اینجا بود که به دوراندیشی آن دوستان مرحبا گفتیم! البته توی دلمون تا پررو نشن!

عزیزترین گفت:«عزیزم! قربونت بشم! فدات بشم! دورت بگردم(مالیات که نداره! می‌بندم!) بریم بیرون هوا بخوریم!» رفتیم بیرون! ولی به جون مامانم هوای توی سالن خیلی بهتر از بیرون بود. همه‌ها اومده بودن سیگارکشون! البته عزیزترین با اشاره‌ی چشم، ابرو، دهان و تمامی اعضا و جوارح نارضایتی خود را از مستفیذ شدن اینجانب از دود رو اعلام کردن و ما هم در حسرت، فقط چشم چرخاندیم!

بالاخره به خوشی و میمنت و با مرغ سحر کنسرت تمام شد.

حالا! پمپ بنزین پیدا کنیم! واقعاً که! ساعت دوازده و نیم نصف شب دوباره همون قضیه حبه قند و اینا تکرار شد. شکم خالی، باک خالی، اعصاب داغون! فکر کن! بالاخره پمپ بنزین پیدا کردیم فکرش رو هم نمی‌شه کرد، کارت سوخت، بنزینش تموم شده! حالا فحش بود که به زمین و زمان می‌دیم! ده لیتر بنزینِ آزاد. چاهااااااااااااار هزااااااااااار تومن!

ساعت یک نصفه شب و همه‌ی مغازه‌ها بسته بود و ما از بس که گرسنه بودیم همه‌ی مغازه‌هارو خواروبار فروشی می‌دیدم!

"اِ اِ نگه دار اینجا بازه! اییییییی! لوله و شیرآلات میفروشه!"پس غش و ضعف‌کنان عزیزترین رو رسوندیم خونه!

خودمون هم یک و نیم رسیدیم خونه و افتادیم به خوردن هر چی که پیدا کردیم! یک عدد تخم‌مرغ، سالاد میوه، نون باگت، پنیر، گوجه، و آخرشم چایی!

با این اوصاف هر چی آواز ملکوتی و از این چیزا هم که شنیده بودیم، پرید! البته پرونده(پرانده) شد!

 

* من که دیگه اگه آقای اسرافیل هم بیاد با صورش کنسرت برگزار کنه نمی‌رم!(انسان موجود فراموشکار و توبه‌شکنی است!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت 2:34 AM  توسط صبا  | 

 

 

دِ لامصبا! یکی با من حرف بزنه! باور کنید، مُردم!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/23ساعت 10:4 PM  توسط صبا  | 

ساعت هفت. بعدازظهر. تهران. دوشنبه. ترافیک. مرقد. غوغا. مردم. پیاده. پابرهنه. گارد ویژه. باتوم. آژیر. عوارض. اتوبان. سیاهی. خلوت. در هوایت بی‌قرارم بی‌قرارم روز و شب. نوربالا از روبرو. کاشان. رانندگی. خواهر کوچولو. مسخره بازی. پا روی داشبورد. هی عکس. بابا. تند نرو بچه. اصفهان. آدرس. آقای سمپاش. آدرس. آقای معتادِ راننده کامیون. پل. پل. سی و سه تا. عکس. سه‌ی صبح. خیابان. بردار و به دارم زن از روی پل فردیس. دلتنگی. چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی. حرکت. کامیون. ترافیک. بی‌قانونی. ده صبح. دروازه قرآن.

...

...

نُه شب. پنج‌شنبه. حافظیه. حافظیه. بغض فروخورده. هی دلتنگی.

به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود

که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

حافظ‌خوانی روی زمین. چهار زانو. با ادب. من فقط نگاه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/20ساعت 9:2 PM  توسط صبا  | 

 

 

من: خیلی وقته که  یاد گرفتم دیگه از هیچکی توقعی نداشته باشم. حتی از خانواده‌ام!

.... : خوب این به خاطر اینه که تو آدم تنبل و راحت‌طلبی هستی!



راستش من هنوز بعد از دو شب و دو روز نفهمیدم که یعنی چی آخه؟!!

والاّ! با این نون‌هاشون!!(این یک جوک است که تعریف نمیکنم!)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/12ساعت 12:56 PM  توسط صبا  | 

 

 

ما آنقدر حالمان خوب است که داریم می‌تِرِکیم (اصلاً هم اضافه وزن در این مجال نمی‌گنجد. گفته باشم.)! و اصلاً و ابداً هم نمی‌دانیم این همه خوشی را کی و کجا به ما داده‌اند یک جا؟!

کاش یکی که خیلی غمگین است بیاید تا ما کاسه‌اش را پر کنیم از خوشی سرریزمان!

به‌به حال و هوایی‌ست بس shit!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01ساعت 1:58 AM  توسط صبا  |