تبليغاتX
در خیال روزهای روشنم،کز دست رفتندم
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
 

از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه کردم! دخترکِ واحد روبرویی، موهای بافته‌اش را بازی می‌داد. همیشه می‌دیدمش که عصرها داخل حیاط، روی نیمکت می‌نشست و کتاب می‌خواند!تازه به آپارتمان ما آمده بودند! روز اسباب‌کشی‌شان هم نشسته بود روی پله‌ها و کتاب دستش بود.  10-11 ساله به نظر می‌رسید. خیلی دلم می‌خواست بدانم بچه‌های این دوره چطور کتاب‌هایی می‌خوانند؟

" نرفتی؟" سربرگرداندم! "حوصله‌شون رو ندارم! زنگ زدم به مامان گفتم که نمیام! "

"چه بهتر! خیلی وقته با هم عصرونه نخوردیم! به‌به! چایی‌ام که دم کردی؟"  

رد که شدم دستی به شانه‌ام کشید! لبخندی تحویلش دادم!

"نمی‌خوای لباس بپوشی؟"

"می‌خواستم! ولی حالا که تو نمی‌ری خونه‌ی مامانت... اممممم..." خودش را لوس کرد"دوست دارم همینجوری بمونم"

"پس از جلوی پنجره بیا کنار! همسایه‌ها می‌بیننت!"

لامپ دستشویی باز هم سوخته بود. عوضش کردم! "لااقل دوش که می‌گیری یه آبی هم به این آینه بزن!"

به لاله فکر کردم و تمیزی همیشگی خانه! وقتی هنوز با هم زندگی می‌کردیم.

آن روز را فراموش نمی‌کنم! زود از سرکار برگشته بود و مرا با دوستم غافلگیر کرد. "بهتر که فهمید!" این ازدواج اجباری برای هیچکداممان خوشایند نبود.

روز طلاق هر دویمان خوشحال بودیم!

"علی جان! اون رایت رو بیار! می‌خوام آینه رو تمیز کنم!"دستی به موهایم کشیدم "مشِ موهام داره می‌ره! باید وقت آرایشگاه بگیرم"

"بیا!بگیرش! اگه بخوای من برات وقت می‌گیرم؟!"

"مرسی عزیزم"

زنگ خانه به صدا درآمد. "بی‌لباس نرو! خودم می‌رم!"

همسایه‌ی جدید مضطرب بود و به سختی توانستم بفهمم چه می‌گوید.

"تورو خدا ببخشید! شوهرم خونه نیست! ... دخترم از بالای چارپایه افتاده! نمی‌فهمم چش شده؟! فقط جیغ میکشه! آخه بچه تور چه به کتابای بابات؟!... آقامون گفت شما دکترین!"

به دنبالش دویدم داخل خانه! دخترک افتاده بود روی زمین و با صدای بلند گریه می‌کرد!

نگاهی سر سری به کتابخانه انداختم!

"هی بهش می‌گم مرد! کجا می‌ری روز جمعه‌ای؟! یه روز تعطیل! ما هم دل داریم آخه!"

پایم خورد به کتابی که روی زمین افتاده بود. "گرگ بیابان"

کنار دخترک زانو زدم.  "کجات درد می‌کنه! عزیزم!"

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 1:50 PM  توسط صبا  | 

 

می‌گویی

فلوکسیتین!

و من به افسردگی‌‌ام

نیشخند می‌زنم!

به اتوبان‌های طولانی

تا بوسه‌های تو فکر می‌کنم!

و در حسرت انگشتان هوسبازت

کتابها را ورق می‌زنم!

از پشت سیم‌ها

           دلتنگی‌هایم را

                  برایت می‌خندم!

و تو اینبار

بوسپیرون تجویز می‌کنی!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 1:45 AM  توسط صبا  | 

 

از سربالایی پیاده رو بالا می‌رفتن! فکر نمی‌کرد اینهمه پیاده راه بیان وگرنه کفش مناسبی پاش می‌کرد. حالا یک بار اومده بود کفش پاشنه‌دار بپوشه اون هم اینجوری شد. احساس می‌کرد پاهاش تاول زده. حسابی هم درد می‌کردن. اخم‌هاش توی هم بود مرد دوم پرسیده بود:«چرا ناراحتی؟» و شنیده بود که:« قرار نبود اینهمه پیاده راه بیایم. پاهام زخم شد!» و مرد گفته بود:«فقط یکم دیگه مونده.» به مرد اول فکر کرد که همیشه با ماشین می‌بردش بیرون و با اون هیچ وقت پاهاش زخم نشده بود. دلش گرفت. "حالا داره چکار می‌کنه؟ نکنه بهم زنگ بزنه و من خونه نباشم!" موبایل‌ش رو نگاهی انداخت. تقریباً مطمئن بود که زنگ زدنی در کار نیست. "نکنه الان توی خیابون منو با این ببینه؟" دلش لرزید و از مرد دوم فاصله گرفت. مرد دوم داشت بهش وعده‌ی هدیه‌ی تولد می‌داد حالِش بهم خورد از مزخرفاتی که می‌شنید. اصلاً مرد اول یادش بود که چند روز دیگه تولدش‌ئه؟ آره حتماً یادشه مخصوصاً که نزدیک سالگرد آشناییشون هم هست. چقدر دلش برای مرد اول تنگ شده بود. دلش نمی‌خواست بیشتر از این راه بره. ایستاد! گفت: «دیگه یک قدم هم نمیام!» مرد اومد نزدیک دستش رو گرفت چندشش شد- و کشید. انگار داشت می‌بردش به قتلگاه. دلش می‌خواست بالا بیاره. مرد اول رو می‌خواست. می‌خواست با نوک انگشتاش بازی کنه. دست بکنه توی موهاش و زانوهای قوی و مردونه‌اش رو لمس کنه. خودش رو چسبوند به بازوی مرد دوم و دستش رو گرفت. دلش چشمک یواشکی می‌خواست. یاد برق چشم‌های مرد اول افتاد و به چشم‌های زاغ مرد دوم نگاه کرد و چشم‌هاشو بست و دستش رو رها کرد. با مرد اول که راه می رفت همیشه سعی می‌کرد چند قدم ازش عقب‌تر بره تا راه رفتنش رو، شونه‌های پُر و پهنش رو دید بزنه. شنید که مرد همراهش می‌گه:«چرا جلوتر می‌ری؟ تو که خسته بودی!» برگشت مرد رو نگاه کرد و رفت کنار خیابان، دست بلند کرد:«در بست!» تاکسی نگه داشت و سوار شد. مقصد رو گفت و کفش‌هاشو درآورد، گرهِ روسری رو شل کرد و تکیه داد به صندلی. گوشی موبایل رو از کیفش خارج کرد و شماره‌ی مرد اول رو گرفت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 11:39 AM  توسط صبا  | 

 

 

اتاق را که نگاه می‌کند همه چیز وارونه است. مثل همه چیز توی زندگی‌اش! تعجبش می‌شود که چرا تشک تخت از روی تختِ وارونه نمی‌اُفتد؟! اگر الان خودش و ... "حالا هرکی" خوابیده بودند روی تخت؟ "حالا هرکی" دستهایش را حلقه می‌کرد دور او، تا خودش نیوفتد!چشمش می‌خورد به نوشته‌های روی مانیتور کامپیوتر. «بیچاره کسی که قرارئه اینارو بخونه! از چپ به راست از پایین به بالا! چپ می‌شه هر کی بخوندشون!اصلاً می‌فهمه چی نوشتم؟!» صبح زود از خواب بیدار شده بود که چیزهایی را که در مغزش قل قل می‌کرد بنویسد. باد از پنجره‌ی اتاق می‌آید داخل اتاق! یک دفعه‌ای نزدیکش می‌شود و ‌میخورد توی صورتش و نوازش می‌کند گونه‌هاش را! آخرین باری که گونه هاش نوازش شد را به یاد نمی‌آورد!

سُر می‌خورد! با دستانش تعادلش را حفظ می‌کند که نیوفتد! فکر می‌کند بدش می‌آید توی کوه آویزانِ کسی بشود تا برای بالا رفتن ازش کمک بگیرد! انگاری تعادلش رو با یک دستِ دیگر    -که مال خودش نیست- از کف می‌دهد! اگر کوه وارونه بود چی؟ از همان اول پیاده‌روی می‌رسیدند به قله‌اش؟ آنوقت کوهنوردان می‌گفتند «ما کوهپایه‌ی فلان رشته کوه را فتح کردیم!»

لعنتی! حالا اگه گذاشتن به کارو زندگیمون برسیم؟ هی میان و میرن:«چرا اینجوری کردی خودتو؟» کاش می‌شد در اتاق رو قفل کرد!

اسامه میاد توی یادم وقتی که با اون شیخ ازدواج می‌کنه و زیباترین و بزرگ‌ترین قفل نسیبش می‌شه!

پاهام کم کم دارن کرخت می‌شن.هر چند، به درک!

سرش می‌خارد! خواب دیده بود که با لباس زیر دوش یکی از بیمارستان‌ها دارد سرش را می‌شورد! بدون شامپو با آب جوشِ جوش!

 "حالا هرکی" بهش گفت که بره دوش بگیره! توی راهروهای تو در تو و تاریک بیمارستان دنبال حمام گشت، یه پرستار که شبیهِ...شبیهِ... شبیهِ دخترک شاعر بود دخمه‌ای رو نشون داد که پر از حمام و دوش و آبخوری و دستشویی بود! درِ هر کدوم از درهای بسته رو که باز می‌کرد سه چهار تا مرد لُنگ به کمر خودشون رو می‌شستن در حالی که همه‌ی کف حمام‌ پر از لباس زیر زنانه بود. حمامِ خالی پیدا کرد و سرش را بدون شامپو شست! بیرون که اومد"حالا هر کی" پیداش نبود!

دستش را گرفت به دیوار و کمی جا به جا شد تا بیشتر دوام بیاورد! چه خلسه‌ای! داشت کیف می‌کرد!

اگر الان سیگار بکشم چی می‌شود؟ مطمئناً قشقرقی درست و حسابی در خانه راه می‌افتاد! تازه اینجوری دودش هم فقط می‌رود توی چشم‌هاش! کاش می‌شد یک دفعه‌ای می‌زد زیر همه چیز و می رفت! کجا برایش مهم نبود. اصل، رفتن بود که جرأتش را نداشت! جرأتش را نداشت! جرأت! برای مقابله با خانواده جرأت نداشت! یعنی داشت اما دلش نمی‌آمد دلشان را....

از پشت کسی کمرش را گرفت و قلقلکش داد. پاهایش روی میله‌ی بارفیکس جابه جا شد از خنده! سُر خورد و با کله افتاد روی بالشی که گذاشته بود زیر بدن سرو ته آویزانش برای همچین وقت‌هایی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 10:34 AM  توسط صبا  | 

 

 

  از روی صندلی بلند شد و چشم چرخاند دور محوطه. ولی همه جا خلوت بود. ساعتش را نگاه کرد و باز چشم چرخاند. به شاخه‌ی شکسته‌ی درختی که روبه‌رویش بود خیره شد و فکر کرد:«یعنی زود اومدم؟!!» وسایل فیلم برداری کنار کارِوان جمع شده بود. لیوان‌هایی که از رنگ چای، زرد شده بودند روی چهارپایه‌ی همیشگی، پهلوی کارِوان، خالی مانده بودند. دوباره به شاخه‌ی شکسته نگاه کرد و کلاغی را دید که روی چمن‌های کنارِ شاخه،‌ شلنگ تخته می‌انداخت.

   کلاغ از بالای درخت چشمش به چیزِ براقی توی چمن‌ها افتاد و پرید پایین تا بَرَش دارد. پیرمرد به کلاغ که تکه پاکت براق چیپس را به منقار گرفت و پرید، نیشخندی زد و منتظر نشست روی صندلی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08ساعت 11:11 PM  توسط صبا  | 

 

 

مرا بگردید!

جیب‌هایم خالی‌ست

قلبم حتی!

خونی را که در رگهایم نیست

بر سنگفرش خیابان‌هایتان بپاشید!

مرا بگردید!

قول می‌دهم

اکسیژن را در دهانم احتکار نکرده‌ام!

حتی جای واژه‌ها روی لب‌هایم خالیست!

هرگز تپانچه‌ی اجدادی را

ته جیب‌های دامن مندرسم

پیدا نخواهید کرد!

یادتان نیست؟

مادربزرگ را که گَشتید!

تپانچه‌اش را توی پیشانی‌اش خالی کردید!

 

***

 

پ.ن. گشتید خیالتون راحت شد؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 10:6 PM  توسط صبا  |