تبليغاتX
در خیال روزهای روشنم،کز دست رفتندم
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
 

 

وقتی تصمیم به تَرکِت گرفتم، اونقدر مطمئن بودم که حتی یک لحظه هم شک به دلم راه ندادم.

فکر می‌کردم که دیگه هیچ وقت دلم برات تنگ نمی‌شه. با خیال راحت گذاشتَمِت و رفتم. چند روز پیش روی نیمکت پارک عطرت خورد به مشامم! گیج شده بودم! چشم چرخوندم و دیدمت! همیشه منتظر بودم دوباره خودتو نشون بِدی!

***

دخترک دستش را داخل کیف برد فندک را بیرون آورد و سیگاری را که تعارفش کرده بودند روشن کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 11:50 PM  توسط صبا  | 

 

 

...

نگاهم در تعقیب اوست،

قلبم از پی‌اش اُفتان و خیزان استُ او اینجا نیست!

شب درختان را سفید می‌کند!

ما در زمانی دیگر سرگردانیم!

 

بی‌شک از این پس دوستش نخواهم داشت،

اما از خویش می‌پرسم:

چگونه دوستش داشتی؟

باد صدای مرا به گوشش خواهد رساند!

از آنِ دیگری‌ست!

از آنِ دیگری خواهد بود، چون بوسه‌های من!

صدایش، اندامِ درخشانش و چشمانِ بی‌بدلش!

...

                                                          پابلو نرودا

                                                         

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 11:37 PM  توسط صبا  | 

 

 

جانا سخن از زبان ما می‌گویی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/22ساعت 3:15 PM  توسط صبا  | 

 

 

انگاری باد می‌خواد آخرین پنجره رو هم ببنده!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/21ساعت 2:33 PM  توسط صبا  | 

 

 

 چند نصیحت کنند بیخبرانم به صبر

درد مرا ای حکیم صبر نه درمان اوست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/08ساعت 7:40 PM  توسط صبا  | 

 

 

میخواستم بنویسم...........

اما نمی‌نویسم! من قهرم! با همه! حتی با خودم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/08ساعت 7:37 PM  توسط صبا  |