تبليغاتX
در خیال روزهای روشنم،کز دست رفتندم
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
 

امشب ساعت 10 شب به دنیا میام! هیچ حس تولدی ندارم. بچه‌ها میگن یه مهمونی بگیر دور هم جمع میشیم. حتی بانو گفته خونشو میده بِهِم(برا تولد ها!).

هر سال موقع تولدم یکی از آدمای دوروبرم یک کاری می‌کنن که دلم می‌گیره. امسال نوبت مامان بود که یه غصه بندازه تو دلم! الان که اینارو می‌نویسم اشکم همینجوری میاد رو گونه‌هام! خوشحال نیستم و خوب نبود این سالروز تولد بیست و هشت سالگی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت 4:39 PM  توسط صبا  | 

 

مدادها را چیده بود دور و برش. مدادهای رنگی یک طرف و مدادهای سیاه و قرمز یک طرف. می‌خواست مثل مینا که مادرش حاشیه‌ی دفتر مشقش را نقاشی کرده بود، حاشیه‌های دفتر مشق فارسی‌اش را نقاشی کند. ناشیانه شروع کرد به کشیدن پیچک‌هایی سبز، با مداد نارنجی و قرمز دایره‌های کوچک توپری به جای گل روی سر هر پیچکی کشید. می‌خواست اول و آخر پیچک‌ها را با پروانه تمام کند. صدای بچه‌های بلوک از محوطه می‌آمد. پشت شیشه‌ی پنجره رفت و دوستانش را دید که دنبال هم می‌کنند و جیغ و داد راه انداخته‌اند. دستش را زیر چانه زد و خودش را پیش آن‌ها تصور کرد، در اتاقش ناگهان باز شد.

- ای بابا! بچه! مگه بِهِت نگفتم می‌شینی سر درس و مشقت! چیه اونجا چه خبره که وایستادی نگاه می‌کنی؟! برگرد! برگرد! بشین مشقاتو بنویس! وگرنه....! ای بابا!

مادرش ایستاده بود تا او برگردد سر دفترش و وقتی خیالش راحت شد در اتاق را بست و رفت. دلش پیش بچه‌ها بود. دفتر مشقش را باز کرد و یادش افتاد که پروانه منتظر کشیده شدن است. اما صدای بچه‌ها دلش را آب کرده بود. به پیچک‌های حاشیه‌ی دفتر خیره شد و خود را در خیالاتش غرق کرد. کنار بچه‌ها داخل محوطه در حال دویدن به دنبال پروانه‌ای بود که از روی شبدرها پرانده بودش میخواست بگیردش، پروانه اوج که می‌گرفت او هم می‌پرید و با حرکت دست کاری می‌کرد که پروانه پایین‌تر پرواز کند. پروانه نشست روی یک شبدر دیگر. ایستاد، بعد آرام آرام به سمت پروانه رفت و در یک قدمی‌اش میخکوب شد و دستش را برای گرفتن پروانه دراز کرد که:

- من فکر کردم خانم داره درس می‌خونه! حالا برا من رفته تو هپروت! اصلاً حالا که این طوریه......

مادر به سمت دفتر مشق او می‌آید دفتر و مدادها از پنجره‌ی طبقه‌ی دوم پرواز می‌کنند و روی شبدرها پایین می‌آیند. به مادرش خیره می‌شود. لبخندی پیروزمندانه روی لبهایش نقش بسته (- چه بهتر دیگه مشق نمی‌نویسم!)

- واسه چی می‌خندی؟! عوض اینکه بگی ببخشید! بگی اجازه بدین برم دفترمو بیارم! داری می‌خندی؟! بدو! بدو برو دفترتو بردار بیار! الان بچه‌ها مدادهاتو برمی‌دارن!

در را که می‌بست پشت سر صدای مادرش را شنید که:

- با اون دامن کوتاهی که پوشیدی لااقل یه روسری می‌نداختی سرت!

خوشحال بود سوار آسانسور نشد. دستش را گرفت به میله‌های آبی رنگ و پله‌ها را یکی دوتا پرید پایین. می‌دانست دفتر و مدادهایش زیر پنجره است. می‌دانست کسی علاقه ندارد صاحب دفتر مشق دیگری باشد. از ساختمان که خارج شد بچه‌ها را ندید. (- اومده بودن منو هوایی کنن!) آرام روی لبه‌ی جدول باغچه‌ی محوطه راه می‌رفت. دست‌هایش را باز کرده بود و به آسمان نگاه می‌کرد. وقتی پنجره‌ی اتاقش را دید سرش را پایین آورد. دفتر و مدادها روی چمن افتاده بودند. روی یک شبدر پروانه‌ای نشسته بود. آرام روی شکم دراز کشید و دستش را به طرف پروانه برد. نرمه‌ی انگشت‌ شصت و اشاره‌اش بالهای ظریف پروانه را می‌فشردند. طاقباز شد و مادرش را دید که از پنجره او را نگاه می‌کرد و با عصبانیت سر تکان می‌داد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 10:45 PM  توسط صبا  | 

 

 

نگاهم، به آینه‌!

که پلک‌های خواب‌آلودت را

برق می‌زند.

تو، اشک‌های پنهان زن را

قایم می‌کنی،

و نمی‌چکند!

 دلم نیست،

آشفتگی موهایت را

موج کنم روی شانه‌های تنهایت!

که پشت سر،

برق نگاهی، دستی،

نفسی حتی!

نگین گردنبند را لمس نمیکند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 8:56 PM  توسط صبا  |