تبليغاتX
در خیال روزهای روشنم،کز دست رفتندم
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
 

  

زنی که به عکست

خیره!

          آه می کشد،

آرزوهایش را

                   با بغضی همیشه،

میبلعد

تا تو به زندگی ات

رسیده باشی!

چه فرق می کند

          در جاده های سفرت

با تو قدم بزند،

یا توی اتوبان های نرسیده

پشت ترمزها و سبقت ها

دنبال عشق های رفته اش بگردد!

که تو

          دنبال عشق نیامده ات

خواب هایش را پریشانتر می کنی!

و زن مدام

تعبیر خواب هایش را

به آب میدهد!

تا  شاید روزی

دسته گل های پشت چراغ قرمز

نصیبش شود!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16ساعت 11:28 AM  توسط صبا  | 

 

 

صدای زنگدار خطی

که پشت سیم هایش

کسی نفس نمی کشد،

 

از پنجره های مجازی ام

بیرون می کشد

که ای کاش!

این سکوت لعنتی

مالِ نَفَس های

          همیشه سردِ تو بود

که سال ها

          بی جرأتِ آمدن

منتظرم گذاشتی!

و حواس پنجگانه ام را

حتی به هوای منتشر ریه هایت

مشتاق کردی!

نشانه های نبودنت را

هر روز جایی از این شهر

پیدا میکنم

راه میروم

خیابانهایی را که نرفتیم

و هی توی ذهنم

خاطره میسازم برایمان

و شاد میکنم خودم را به نبودنت!

چانه ام که بلزد

تمام صورتم خیس است!

***

کسی که پشت خط نبود

گوشی را گذاشت

                   و رفت!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 10:30 AM  توسط صبا  | 

 

صبح بي تو رنگ بعد از ظهر يک آدينه دارد           

بي تو حتي مهرباني حالتي از کينه دارد

بي تو مي گويند تعطيل است کار عشقبازي       

عشق اما کي خبر از شنبه و آدينه دارد

...

 

صبح سر حال هستی و میری سرکار که میگن:« ناراحت نشیا! قیصر امین پور فوت کرده!» و دیگه نمیشنوی و اشک امان نمیده بهت. که انگار آب یخ میریزن رو سرت! همین پنجشنبه دیدیش که مثل همیشه آروم و دوست داشتنی حالتو پرسیده بود و دیده بودی که چقدر خسته تر و نحیفتر میشه هر بار!

میدونم! دلتنگش خواهم شد!

+ شاعر عاشقانه ها درگذشت!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08ساعت 10:33 AM  توسط صبا  | 

 

 

 

نترس عزیز دلم! وقتش که برسه خودم میرم

! از تو به یک اشارت، از ما به سر دویدن! (البته اینجا پریدن صحیح تر است.)

ولی حالا زوده! هنوز دوسِت دارم! به خاطر خودم می مونم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 1:27 PM  توسط صبا  | 

 

 

 همه چیز

دست خودم بود

هنوز که نیامده بودی!

*

قدمهایم را تنهایی میشمردم،

ته سیگارها را

بی اینکه از سرفه هایم بترسم

پای درختان پارک

له نمی کردم!

و به دستهای گره خورده ی بی نگاه

آه نمیکشیدم!

گاهی کنجکاو نگاهی مشتاق

قدمهایم را آهسته میکردم.

دستش را میگرفتم

و روی خش خش برگها میرقصاندمش

دیوانه اش که میشدم

دزدکی میبوسیدمش!

بعد هی توی دلم

خدا! خدا!

که میرفت!

و به این فکر میکردم که هنوز نیامده ای!

*

دستت که رسید به دستم

ترسیدم!

این انگشتان سردِ  مشت شده

                                  کم بیاورند!

که کم آوردند حتی

تمام دوستت دارم های دلم

برای آمدنت!

و دیگر هیچ چیز دست خودم نبود!

                                                          ۸۶/۸/۵

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 12:13 PM  توسط صبا  |