|
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
|
یه نوستالژی وحشتناک تو این ترانهی هاتف هست.
وقتی میبوسه تورو، یاد من میوفتی هیچ وقت؟!
وقتی زل زدی بهش یاد شِکلَکام میوفتی یا که نه؟!
یاد من میوفتی هیچ وقت یا که نه؟!
وقتی میخندی بِهش، برای خندههات میمیره؟!
تو رو دوست داره مثل من یا که نه؟!
تورو رو چشاش میذاره یا که نه؟!
عزیزترین!
تو نجات دهنده ی منی! اگه بدونی چقدر فکر کردم تا بهونه درست کنم برا نرفتن به این مهمونی خانوادگی، به این خاله بازی افطاری که از بس میبینی این جماعت غیرقابل تحمل رو، غیرقابل تحمل میشی، که همه بفهمن:
- صبا جون خسته ای؟!
- بابا! از سر کار میاد خب! با زبون تشنه و شکم گرسنه! (آره جون خودم!)
- صبا! چته؟ بخند بابا! دنیا دو روزه!
- بعضی آدما چرا روابط اجتماعی شون خوب نیست؟! انگار نه انگار که ما اینجا نشستیم.
- بابا این همیشه اینجوریه! خودشو میگیره.
بله عزیزترین! تو با این دلِ گرفته ات، منو نجات دادی.
امشب عوض دیدن و شنیدن اینا، میام پیش تو! کنار تو!
همشون بِرَن به درک! ما که میریم دَرَکه!
یک جوریه که آدم از یک جمع ادبی و گل و بلبلی یک دفعه پرت بشه توی یک جمع آهن و پیچ مهره ایِ پر از ترموستات که گل و بارون و اینا براشون خنده آوره، که خوشحالیشون با بالا پایین رفتن نرخ روز یورو بالا پایین میشه، که همش چونه میزنن سر میلیمترهای نقشه ی قطعات تا آدم دلش تنگ بشه برا شاخه های رز هلندی روی دیوار انجمن که دوست متفاوت (خدابیامرزدش! شوهر کرد) بعد از هر قرار میچسبوند روی دیوار، دل تنگِ داد و هوارهای بچه ها توی شوخیها، رقصیدنای قایمکی، دیوار نوشته های عاشقانه ی بانو، ناهارای هر کی یه چی، سیگار کشیدنای روی پله های پشت ساختمون با چشمای پر اشک، رفیقای اومده و عاشقهای رفته، آدما، درختها، کلاغها، طوطیها حتی حوض خالی وسط حیاط و همه ی چیزای دیگه که اگه بگم دیگه اشکم درمیاد.
چقدر چیز برا دلتنگی داشت اونجا و اینجا هیچ چیز نداره برا دلتنگی ولی موندنیم کرده کاری که همیشه دلم میخواسته انجامش بِدَم.
من خودم می دونم دارم چه کار میکنم.
چه اهمیتی داره دیگران بدونن که چه کار میکنم!
چشم های خسته اش نمی خوان باز بشن وقتی مهربونِ سحرخیز می زنه به در که: «دیرت نشه بابایی!» پا که میشه مسواک به دست خودشو تو آینه نگاه میندازه: «امروز از اون روزهای آشفتگیِ ها!» پنج دقیقه بعد به لاستیک کم باد چرخ ماشین زل زده و داره تصمیم می گیره که بره تنظیم باد یا نه؟ «نه! دیر میشه از این ترافیک»
فقط کافیه پنج دقیقه دیر راه بیوفتی که بشی اسیر دست این ترافیک نا رو، که گیر کنی بین این کامیون های لعنتی که از بس کورند نمی بینندت، که مجبور باشی برای خودت راه باز کنی با سماجت از بین ماشینایی که راننده هاش دارن به خاطر تو بودن و جلو زدنت ازشون چشم غره میرن بهت و بوق ممتد! نیشخندت رو نصیبشون میکنی تا حالشون، حالت! جا بیاد.
میخونه:
گر آن عیار شهر آشوب، روزی حال ما پرسد
بگو خوابش نمیگیرد به شب، از دست عیاران
- اووووووووه! چه خبره آقا؟! ماشین رو نمی بینی؟ راه نما بزن خب!
خیابون مالِ پدرشِ انگار!
طفلی همکارش امروز تشیع جنازه ی فامیلِ سقوط هواپیمای تایلندیشون بود. غصه میاد برا بچه هاشون که موندن.
- من نمیدونم این کامیونا و اتوبوسای دودسازِ پر سر و صدا رو چرا منفجر نمیکنن!
فکری میشه اگه اعتبار بانکی شرکت رو قبول نکردن چی میشه؟! این آقا هم که هر وقت رفت یه خارجی، جایی، فقط خرابکاری کرد به هیکل مملکت و اوضاع اقتصادی. خیر سرمون جمهوریمون رئیس یافته!
- این بلوک پارکینگ چه زود پر شده! حالا برگشتنی خسته و کوفته چقدر باید پیاده بیام! بی خیال! راه میری یه کم تنبل خانم!
.....................
.................
دیوونه! باز این مزخرفات اومد تو ذهنش؟
تا کی می خوای اینهمه سخت بگیری همه چیزو؟ اعصابمو داری خُرد میکنی ها!
دوست دارم. دوسش دارم. دوست دارم. دوسش دارم.
- پنج شنبه هم که مامان جون مهمون دارن افطار. چه روزی هم! گفتیم وسط هفته باشه مجبور نشیم به آشپزی! نشد!
چشمش می خوره به گوشی موبایل که بی صدا روی میز افتاده. لامصب زنگ هم نمیخوره! داره مِیل چک میکنه که دینگ! که اس ام اس! که عزیز! که دوست دارم! که ......
همین کل روز رو بَسِشه! که انرژی باشه! که بدونه دوستش داری!