|
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
|
کم پیش نمیاد که دلت بخواد بِشَی یکی از این آدم های عوضی که هیچ چیز براشون مهم نیست و فقط به منافع خودشون فکر می کنن، که چقدر آسیب دیدی از این تیپ آدما. ولی همینه که هست، که همیشه با دیگران باشی و دیگران هم با دیگران.
.
دوست نداری، آدمای پر سر و صدایی رو که می خوان با شلوغی و پرحرفی، ثابت کنن که خیلی باهوش اند ولی کاراشون و سؤالاتشون خیلی مضحک و پیش پا افتاده است و چه قدر هم بقیه فکر می کنن اونا فعالند با این شلوغی. که فکر کنن صبای ساکت! چقدر بی انگیزه است و خجالتی، که دلشون می خواد هی ازشون از بدیهیات بپرسی که اونا هم اطلاعاتشون رو به رخ ات بکشن تا به تو ثابت کنن که: خیلی خنگی دختر! که صبا هی غمگین بشه و فقط لبخند بزنه به حماقتشون که متوهم شدن با بچه طرف اند. ولی لزومی نمی بینه که در برابر این تیپ ادما وایسته، بذار هر فکری که می خوان داشته باشن مهم نیست. میگه:
هر طایفه ای ز من گمانی دارد
من زآنِ خودم هر آنچه هستم، هستم
.
* این روزا بدجوری زیادی کردم برای خودم.
دشمن است
چرخی که پنچر می شود
با اتوبان هایی
که می رسانَندَم
و دلم می لرزد!
از عقربه ی ته کشیده ی بنزین
که دیر می رسم
و آسانسوری که
ظرفیتش زود
تکمیل می شود
شیب این پله ها
از کوه
سخت تر است
اما کلید
دوستی می کند امروز
***
اولین نفر
به محل کارش رسید
کجایند باران های
تمامِ تنم خیس
و برف های
پلک هایم سپید
گرم که باشد این آسمان
گمان بد می برم
به گرمی تنی
که دوستش دارم
و دارم هی فکر می کنم
به سردی دستی
که آب می شود هر بار
دارم تبدیل می شم به یک workaholic درست و حسابی.
این فیلدهای جدید مطالعه ام حجمش زیاده، منم که خنگ!
دیگه خیلی به سرگرمی های دلیِ خودم نمیرسم.
دوستان عزیز گفتن که این نوشته ی ما غلط دارد، ولی از بس حِسمَند است دلشان نیامد حالمان را بگیرند.
می نویسیمش بلکه یکی پیدا شود حالمان را بگیرد.
از بوسه هایی که نداشتمت
تا تویی که دارمش
سال ها فاصله عبور می کند
این دستها
سرد و بی گِرِه
هم قدم انگشتان لرزان تو
جان میگیرند
و من بوسه های هنوز مانده را
غبطه می خوردم
رئیس ما ( داره مشکوک می زنه!) الان نیست و ما هم که بچه های خوبی هستیم و بدون اجازه اش آب هم نمی خوریم چه برسه به اینکه کار کنیم، حوصله مان سر رفته هی میبلاگیم. همکار خانم هم که با همسایه خانم دارن اختلاط میفرمایند.
آدم رئیسش که نیست بیکار میشه خوشش نمیاد. رئیسش که هست باکار میشه خوشش نمیاد. عجب آدمایی هستیم ما!
آغوش بزرگ و مهربونت رو با هیچ چیزی عوض نمی کنم مگر
.
.
.
آغوش بزرگ و مهربونت!
لرزه
با مادرت که حرف میزدم. صدام میلرزید. چقدر تمرین کرده بودم که صدام نلرزه! از وقتی که این فکر اومد تو مغزم- که زنگ بزنم خونتون- چقدر تمرین کرده بودم با خودم. قبل از خواب، توی راه رفتنام، پشت فرمون، همه جا همه جا. که صِدام نلرزه، که قوی باشم، که...
اما تا گوشی رو برداشتم. قلبم، دستام، پاهام... شروع کردن به لرزیدن. وقتی حرف زدم لبام هم میلرزیدن. حرفام یادم رفت. یک کَسی داشت با مادرت حرف میزد با صدای لرزان و من داشتم به حرفاش گوش میکردم. یکی داشت قلبش میزد بیرون از سینش و من داشتم ضربه های ثپش قلبشو حس میکردم. یکی..... یکی.....
- مگه دیگه همدیگرو نمی بینید؟
- نه خانم! خیلی وقته که....
- چرا؟!!
- خب دیگه!...
تمامَم میلرزید.
گوشی رو که گذاشتم. اشک... (ترسم که اشک در غمِ ما پرده در شود....)
از اینکه خودم. خودم رو یادآوری کنم متنفرم.
پ. یک چیزایی رو نمیشه به هیچ کَس حتی عزیزها گفت. خب نگم که میمیرم.
راست ميگن آدم شير خام خورده است. من هيچ وقت درست بشو نيستم. هيچ وقت!
به هيچ چيزی هم عادت نميکنم. متنبه هم نميشم.
ازم قطع اميد کردم.
رفتم یک گلدان شیشهای آبی خریدم برای آفیسمان. با یک شاخه گل سفید زنده. از بس که اونجا دیوار بد رنگ و کارت پستالهای زشتِ قاب شده (اونم قاب فلزی سبزِ چندش) دیدم افسرده شدم. باغ عدن انجمنمون کجا؟ دیوارهای کِرِم رنگ زشت اینجا کجا؟
آقا جان درسته که صنعتگر هستین. آدم بودنتون که تموم نشده! زیبابینی تون کجا رفته ای رئیس ایرانی؟
مرد بیوطن- کورت ونهگوت
آیا متوجه شدهاید که آثار بزرگ ادبی: موبی دیک، هکلبری فین، وداع با اسلحه و... کتاب مقدس، همهی اینها دربارهی این است که انسان بودن چه چیز گندی است. (وقتی کسی پیدا بشود و این حرف را بزند، آدم دلش خنک نمیشود؟)
به نظر من که گور بابای تکامل. عجب عوضیهایی هستیم ما!
*همیشه به اونهایی که خوب نوشتن حسودیم شده.
خمیازه کشیدیم به جای قدحی می
ویران شود این شهر که میخانه ندارد
چرا این دوست داشتن برای من هر کجای زمین باشه و هر کسی باشه فقط تو رو یادآوری میکنه؟! پس کِی میخوای دست از سرم برداری؟
بانوی رنگها میگه:«صبا تو دلتنگ اون نیستی. تو دلتنگ دل دادنِ خودتی!»
نمیدونم؟ شاید بانو راست میگه! ولی اینو میدونم که دیگه از اون دوست داشتنایِ دیوانهوار سراغم نخواهد اومد.
همه چی بر وفق مرادِ اما نمیدونم باز چه مرگمه؟ شاید این که میگن وقتی همه چیز خوب و ساکته، توطئهای در راهِ، راست باشه. شاید هم وسواس اومده سراغم. شاید دارم میچسبم به این شادی.
این روزها تردید ندارم، ولی انگار خیلی چیزای دیگر رو هم ندارم. همش دارم به خودم غر میزنم با وجودی که دلم نمیخواد اینقدر با خودم نامهربون باشم. کم میخوابم و زیاد میخونم. نمیدونم این تهی چیه که همیشه هست حتی وقتی اوضاع خوبه. گند بزنن به این دنیای بی سر و ته.
I found my motivations. I have just fell in love and I have my new interesting lovely job. I`m realy better now.
دوباره اون کابوس لعنتی از دست دادن اومده سراغم. حالم خوبه اما نمی دونم این کابوس از کجا پیداش شد دوباره؟!
دلم نمی خواد این حال خوب رو چیزی تهدید کنه حتی یه خواب!
چه حسِّ خوبیه آدم کنار یه مرد راه بره. مردی که توی عبور از خیابون، گذشتن از روی جوی آب، رد شدن از کنار ماشینهایی که میان و میرن، دستش رو سپرِ آدم میکنه. دستش کمر آدم رو لمس میکنه و آدم تمام محبت اون مرد رو توی او تماس حس میکنه. مردی که همیشه دوستِت بوده و دوستِش داشتی. الگوی تو بوده تو پیدا کردن مردی که عاشقش باشی. همیشه دلم خواسته عاشقِ مردایی بِشَم که شبیه پدر بودن. اون هنوز قهرمان بلند بالایِ شجاع منه که از همهی مردای دنیا بزرگتر و قویتره.
چی میتونه به آدم یه عالمه انگیزه بِده؟
شستشوی مغزی
چقدر بَده. پول لازم باشی و کارِ عقب افتادهای رو که قول دادی یه ماهه تحویل بِدی، هنوز بعد سه ماه تمومش نکرده باشی، (که اگه تحویل بشه، مشکلت حل میشه!) ولی بعدش تا میری طرفش اونقدر خاطره میاره تو ذهنت که پرتش کنی یه گوشه ، که دفعهی بعدی که میری سراغش، باید چقدر بگردی، پیداش کنی که دوباره پرتش کنی یه گوشهی دیگه. لعنت به این خاطرهها.
* ببینم شستشوی مغزی چه جوریه؟!!!
میخواستم دیگه ننویسم!
میگما! این وبلاگ نوشتن به چه درد میخوره؟ چی شده! ماهایی که قدیما دفتر خاطراتمونو تو هزار تا پستو قایم میکردیم، حالا اومدیم گذاشتیمش در اختیار دهکدهی جهانی. همه بخونن، همه بفهمن ما هم مثل بقیهی آدما بلدیم نفس بکشیم،حرف بزنیم، راه بریم، بعضی وقتا فکر کنیم و...
بقیه بدونن که ما روشنفکریم. برای چیزایی که عوام اهمیت میدن، تره هم خُرد نمیکنیم، سیگار میکشیم، کوه و مهمونی میریم، دلتنگ میشیم(خیلی زیاد)و...
ما تنهاییم. میترسیم دلتنگیهامونو به اونایی که باید! بگیم. ما تنهاییم. آدمامون هستن، ولی نیستن. ما تنهاییم. اینجا، اونی هستیم که واقعاً هستیم. پس بازم میخواییم بنویسیم. بدون اینکه برامون مهم باشه دفتر خاطراتمون از توی پستو اومده روی طاقچه. هر چند که بعضی از ورقهای دفتر رو هم کنده باشیم.
نوستالژی
همیشه قبل، حین و بعد از عروسی هر آدمی (دوست، آشنا، دشمن و...) دچار نوستالژی میشم.
ولی امشب از نوستالژی خبری نیست.
گل نسای منو دادَن به شووهَر
همین الان از عروسی دوستم میام. دلم خواست اینجا بنویسم. خوابم نمیبره. پاهام اونقدر درد میکنه که نگو. پاشنهی کفشم داغون شد از بس حرکاتمون موزون شد. ما رو دیگه بیرون کردن از بس موندیم، شده بودیم چهرههای ماندگار خونهی دوست جون. بعد از این که همه رو راهی کردیم گفتن: «خوب شما هم برید خونتون دیگه.» «اِ! مگه ما هم باید بریم؟ میخوایم بریم ماشین بازی با جماعت عروس گردان!» عروس گردان نداشتن از ترس «مبارزه با کاروانهای عروسی». ما هم کفشامونو کندیم راه افتادیم پابرهنه به سمت رخشمون. چای لازم بودیم اساسی! ولی همه جا تعطیل بود. اولین اقدام بعد از خونه اومدن، تهیه چای مخصوص صبا دَم. چای مینوشم اکنون. خوب خوابم نمیبره! چکار کنم؟
آها! مکالمهی صبا و آقای داماد! (ما که همش حرکاتمون با داماد مهربان موزون بود):
- دخترم آمپرتو بیار پایین!
- بله؟!!!
- آمپر انتخاب آدما رو بیار پایین!
- چی میگی تو؟ خوبی؟!!
- بابا! خنگ خانم! انقدر سختگیر نباش!
- آها! خوب باشه! (حالا! دستا همه بالا!)
دیگه........
غذا خیلی خوشمزه بود. آدما خوب بودن. هوا خوب بود. موسیقی...... اِییی... صبا ترکوند.
باز دارم عاشق میشم اینبار چشات (چشام) فرق داره! (بیربط بود! تحت تأثیر عوامل لهو و لعب.) دلم خواست بنویسم.
لعنتی!
چی میشه که آدم یک دفعهای این همه دوست داشتن میریزه توی دلش، اون وقت کسی نیست که نثارش کنی این همه رو....
پس این دوست داشتن لعنتی به چه دردی میخوره؟! دوست داشتن لعنتی!
تو از من...
که نه! از خودت
فرار کردی
نگاهت هم ...
حتی دستها و پاهایت
گریزگاه میخواستند
هم قدم که شدیم
یا عقب میماندی
یا میدودی
تا نرسی به من
چشمانت را که دزدیدی
فهمیدم
شرمسار لبخندم شدهای
زن تا ابد
کنار کتابهایش
تلمبار کف اتاق
خوانده
نخوانده
کنار صدای سازها
که از بلندگوهای خاموش
در گوشش
میرقصند
کنار دفترهای خالی
که جایشان را به صفحهی مانیتور
حواله کردهاند!
کنار دیوار نوشتههایش!
کنار خانهاش
شهرش
آدمهایش
کنار خودش
تماشاچی خواهد ماند فقط
با نظر این خانم در مورد بودن در یک رابطهی اشتباه خیلی موافقم. میماند تجربهی یک رابطهی درستِ جدید تا ببینیم که چقدر شیرین میتونه باشه. باشد که نصیبمان شود.
صفهای بنزین
طـــــولانــــــــیانـــــــد
آنقدر که انگار میخواهند
رسیدن به تو را ناممکن کنند
هی بوق، بوق، بوق
این اتومبیل تشنه است
من هم...
هم میزنم خاطراتم را
پیدایت میکنم
و تو همان قدر دوری که او...
من، دست به دندهی جانیفتاده
پا روی پدال گازِ بیحال
تو از مقابلم عبور میکنی
و عبور میکند
سالها آشنایی و دوری
هنوز هم دوریات آنقدر هست
که آشنا بدانمت فقط
ما موجودات دوپای اشرف مخلوقات!!!
آدما خیلی زود به همه چیز عادت میکنن. مسخره است ولی خیلی زود با همه چیز کنار میان. انگار آدما رو ساختن برا عادت کردن. همیشه وقتی تو تاکسی میشینیم اول همه جمع و جور و با ادب میشینن. اگه حتی بَدَنِشون هم بِخاره و به مرگ هم بیوفتن کاری برای پوستشون نمیکنن ولی یه مدت که از این سفر داخل شهریِ کوتاه میگذره راحت میشن. کم کم شل میشینَن و به حدی میرسه که بعضیا به خارش بینیشون هم لبیک میگن. یعنی به بودن آدمای غریبهی توی ماشین عادت کردن.
به بودن آدمهایی که آزارمون میدن عادت میکنیم. به نبودن آدمایی که برامون مهم هستن عادت میکنیم. به از دنیا رفتنها و به دنیا اومدنها. به شرایط بد زندگی و شرایط خوب و عالیش. ذوقمون برا همون چند لحظهی اول-حتی نمیگم چند روز اول- واقعاً هم همون چند لحظهی اول هست که یک چیزی تازگی داره برامون، بعد انگار میکنیم که این چیز یا کَس رو از همون روزی که به دنیا اومدیم داشتیم. حتی وقتی چیزی رو از دست میدیم هم همینه. دیگه مهمتر از آدما که چیزی نداریم برا از دست دادن. وقتی خبر مرگ یکی رو میشنویم شُک زده میشیم ولی بعدش لباس مشکی میپوشیم، میریم سر قبرِش، ناهار و شامش رو هم میخوریم(اینم یک جور ولیمه است ها!) توی رستوران هم کلی با بقیه میگیم و میخندیم(خدا خیر بده اونی رو که مُرد! لااقل بعد یه مدت دور هم جمع شدیم و گفتیم و خندیدیم) بعدش هم میریم خونه میگیریم از خستگی میخوابیم و تمام. عادت کردیم به نبودن عزیزمون، رفیقمون....
حتی به دوست داشتنهامون، هر چقدر هم عمیق، بزرگ و... (همهی صفتهای خوب رو میتونیم به کار ببریم!)
باشه، ع ا د ت میکنیم.
* نتیجهی اخلاقی هم نداره چون نمیشه گفت: «لطفاً به هیچ چیز عادت نکنید! متشکریم.»
مضحکه!
این ماهی رو هر چقدر که میخوام نگهش دارم، خودش نمیخواد نگه داشته بشه انگار. هر وقت زدمش به دیوار هی میخواست که بیفته زمین، ولی من این اجازه رو بهش نمیدادم ولی یک روز که خونه نبودم و چشم منو دور دیده بود افتاد و از وسط شکست. با چسب درستش کردم و دوباره گذاشتمش سرِ جاش. ولی من که همیشه خونه نیستم که مراقبش باشم. دوباره....
انگار دلش، دلت... نمیخواد که بمونه. منم از صرافت افتادم که بزارمش جلوی چشمام. گذاشتمش یه گوشه. صبح یادش افتادم اما هر چقدر گشتم پیداش نکردم فکر کنم برگشته دریا.
شجریان هم گوش میدم ها!
کسی که رَ به بیدادم بَره نی
خبر بر سرو آزادُم بَره نی
تمام خوبرویان جمع گردند
کسی که یادت از یادم بَره نی
خود بزرگ بینی
مدت زیادیه که فکر میکنم از همه ی آدما از نظر سنی بزرگترم. انگاری همه بچه هستن. حتی مامان بابام.
ندارد با تو بازاری مگر شوریده اسراری
که مِهرش در میان جان و مُهرش بر دهان باشد
سعدی
با این که خیلی ازت رنجیدم ولی هیچ وقت نتونستم حتی توی دلم چیزِ بدی بِهِت بگم.
خودت که میگفتی: «اشتباهت همین جاست!»
دیگه کجاها اشتباه داشتم؟ ها؟
خانهی بانو
رفتم خونهی بانو. وای که چقدر من هم میخواهم از این خانههای کوچکِ زیبایِ مالِ خودم. چقدر خوش گذشت. کتاب خوندیم. کامپیوتر رو چک کردیم (نه اینکه ما خیلی استادیم!) صداش درنمیآمد. هر چقدر چک کردیم چیزی دستگیرمان نشد. آخرش هم یک راه حل خوب دادیم که حکماً مثمر ثمر خواهد بود. اینکه آن را به یک کارشناس نشان دهد. این بانوی ما زمستان سال قبل که رفته بودیم کیش، (بله! یعنی ما هم کیش رفتیم ها!) یه دستگاهی خرید به نام خرد کن. انگاری که تا حالا نتوانسته بود آن را سر هم کند. منم که مهندس! یه مدتی با دستگاه ور رفتم و راهش انداختم. در حین امتحان کردن رندههای مختلف دستگاه مذکور به یک ترکیب خام دست پیدا کردیم و صبا تصمیم گرفت هوسش را پاسخ گوید و آشپزی کند. سرخش کردیم و پنیر زدیم و خوردیم. خوش مزه شده بود. خوشمان آمد.
از آنجا که همه وقتی یک چیزی را خودشان، برای اولین بار انجام میدهند و فکر میکنند هیچ کس اینقدر باهوش و خلاق و خوب و از این جور چیزها نیست که این کار را انجام داده باشد، سعی میکند باز هم خوب باشد و کار خود را به دیگران هم یاد بدهد، ما هم که در خوب بودنمان اصلاً!!! شک نیست. دستور پختش را میگذاریم.
مواد لازم:
سیب زمینی (خام، خرد شده با این دستگاهها)
گوجه فرنگی (خام، خرد شده با این دستگاهها)
پیاز(خام، خرد شده با این دستگاهها)
پنیر (از هر نوع، به هر اندازه)
نمک (به هر اندازه)
روغن (از هر نوع، به هر اندازه)
فلفل (از هر نوع، به هر اندازه)
دستور پخت:
اینها را با هم قاطی پاتی میکنیم بعد میگذاریم روی اجاق با شعلهی متوسط، شروع میکنیم به هم زدن. باید بالا سرش بایستید و مدام هم بزنید وگرنه میسوزد آنقدر هم میزنید که میپزد و خوشمزه میشود. خاموش که کردید پنیر اضافه میکنید باز هم هممیزنید (این غذا اساسش هم زدن است!)
موقع برگشت هم رفتیم سر کتابخانهی خانهی شان (خودِ بانو گفت ها!) و یک کم کتاب قرض گرفتیم بخوانیم با سواد شویم از این کوری دربیاییم.
بعدش هم راه بیست دقیقهای را یک ساعت توی ترافیک زیبای شهرمان، پا به پای ماشینِ گشت ارشاد و بنز زیبای همراهش طی نمودیم. (فکر کن!)
پ.ن. میخواستم از زندگی خصوصیم اینجا ننویسم. ولی ....