تبليغاتX
در خیال روزهای روشنم،کز دست رفتندم
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
 

 

بی‌گدار به آب نمی‌زنم

پایم را روی گدارها می‌گذارم

صبر کن ببینم!

این یکی؟!

نه! لغزنده است.

این دیگری که

جانوری را تاب دارد

اَه! به نظر می‌رسد که....

نه! انگار...!

گدارم را یافتم.

پایم را روی گدار می‌گذارم

لعنتی!

لباس‌هایم!

خیس شدم!

***

شانس آوردم! شانس آوردم که رودخانه عمق زیادی نداشت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/29ساعت 11:59 PM  توسط صبا  | 

 

مقصر

 

من که نمی‌گم همه‌ی تقصیرها گردن من بوده. می‌گم:

50 درصد تقصیر من.

50 درصد تقصیر تو.

60 درصد تقصیر خدا! آخه خدا از ما دو تا بزرگ‌تره.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/29ساعت 11:55 PM  توسط صبا  | 

 

چقدر زیاد دلم می‌خواد نامرئی بشم! خیلی زیاد! خیلی خیلی زیاد! اصلاً خیلی بیشتر از خیلی زیاد!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/29ساعت 1:57 AM  توسط صبا  | 

 

حساسیت

 

رفتم دکتر گفت: «حساسیت داری!»

- به چی آقای دکتر؟

- خودت باید بر اثر آزمون و خطا و توجه به محیط متوجه بشی!

- چشم! حواسمو جمع می‌کنم!

(بعد از چند روز مکاشفه.)

یافتم! یافتم! من به آدم‌ها حساسیت دارم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/29ساعت 1:56 AM  توسط صبا  | 

 

قسمتی از ترانه‌ی the show must go on خواننده: queen

Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on.
Whatever happens, Ill leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living for?
I guess Im learning, I must be warmer now
Ill soon be turning, round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark Im aching to be free
The show must go on
The show must go on


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/29ساعت 1:32 AM  توسط صبا  | 

 

حس

 

نشسته بودن توی پارک کنار هم. مرد با موبایلش حرف می‌زد و و زن به اتومبیل‌هایی که از جاده‌ی پایین پارک رد می‌شدن، چشم دوخته بود. مرد روز قبل رفته بود شنا و آفتاب حسابی پوستش رو سوزونده بود. زن نگاهی به بازوی مرد انداخت و جای سوختی روی بازوی مرد رو بوسید. مرد برگشت و نگاهش کرد.

***

زن آشپزی می‌کرد که نوکِ انگشتِ سبابه‌ی دستِ راستش بد جوری سوخت. تلفنی که حرف می‌زدن به مرد گفت:«نوک انگشت سبابه‌ام سوخته، حسش رفته!» مرد گفت:«مگه تو حس هم داری؟!»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/28ساعت 11:16 AM  توسط صبا  | 

 

 

گفتن «مرسی!» در جواب «دوست دارم» وحشتناکه.

این روزها چقدر وحشتناک شدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 1:2 AM  توسط صبا  | 

 

دوستم ن.....

 

نشسته توی اتوبوس. یه دسته گل که طراوت گل‌هاش نشون میده تازه پیچیده شده رو پاهاشه.

- دوستم داره! دوستم نداره! دوستم داره! دوستم نداره! دوستم داره! دوستم ن......

صدای جیغ‌گونه زن اونو به خودش میاره.

- خانم حواست کجاست؟ دسته گلم رو دادم دستت تو جمعیت خراب نشه! ببین چکار کردی؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 1:0 AM  توسط صبا  | 

 

حسادت

 

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

الاّ بر آن ‌که دارد با دلبری وصالی

 

* ارادت خاصی به کلمه‌ی «دلبر» دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/26ساعت 2:9 AM  توسط صبا  | 

 

 

آشنا

 

یک بار ازم پرسید: «به نظرت من بی‌معرفتم؟» تازه باهاش آشنا شده بودم. نگاهش کردم. نمیومد بهش که بی‌معرفت باشه. گفتم:«چطور؟» گفت:«آخه همه می‌گن که بی‌معرفتم.» خواستم بگم نه! تو نمی‌تونی بی‌معرفت باشی. ولی نگفتم، تازه باهاش آشنا شده بودم. زیاد نمی‌شناختمش. این که اغلب سعی کردم راجع به چیزای اطرافم حکم قطعی صادر نکنم باعث شد بگم:«نمی‌دونم! اگه اونا که دوستات هستن می‌گن، حتماً یه چیزایی ازت دیدن دیگه!» ناراحت شد. گفتم:«هر وقت بیشتر شناختمت می‌تونم بگم بی‌معرفتی یا بامعرفت!» تازه باهاش آشنا شده بودم.

بیشتر شناختمش. خیلی بیشتر. خیلی وقت بود باهاش آشنا شده بودم. هیچ وقت فرصت نشد جوابش رو بدم. بهش بگم دوستات خیلی زودتر از من باهات آشنا شده بودن.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/26ساعت 1:56 AM  توسط صبا  | 

 

 

شکار

 

نشسته بودیم تو خونه داشتیم صحبت می‌کردیم. یک دفعه صدای گربه اومد. خیلی نزدیک بود انگار که وایستاده باشه پشت در. توجه نکردم و به سخنرانیم ادامه دادم، بعد یک هویی خواهر جان گفت: «اِ این گربه‌ از صبح تو راه پله است. یادم رفت بگم.» قربونت آبجی خانم! پا شدم رفتم در رو باز کردم دیدم موجود بیچاره‌ی نحیفِ سفیدِ تمیز نشسته جلوی در خروجی ساختمان، می‌خواد بره بیرون. منو که دید از پله‌ها رفت پایین تو پارکینگ. رفتم وایستادم کنار ماشین دیدم سرِشو از پشت چرخ ماشین در آورده داره نگام می‌کنه. خیلی مؤدبانه بِهِش سلام کردم و عذر خواستم که این همه وقت پشت در مونده، اونم منو بخشید و یه قر داد و چشماشو اینجوری کرد و اومد طرفم. منم بسیار با لطافت! پشت گردنشو گرفتم و بردم شوتش کردم از خونه بیرون. اونم با یک میوی دلنشین از اینکه آزادش کردم ازم تشکر کرد.

دستامو هزار و پونصد بار با انواع شوینده‌ها شستم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/25ساعت 9:58 PM  توسط صبا  | 

 

 

هدف

 

- می‌شه لطفاً به من بگی هدفت توی زندگی چیه؟

- هدفم اینه که هدفی نداشته باشم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/25ساعت 9:29 PM  توسط صبا  | 

 

 

فاصله‌ی زمین من تا آسمان تو

 

مدت‌هاست که فردا، بدون این که تو در زندگی‌ام باشی و من در زندگی‌ات، روز دیگری از روزهای دنیاست. راست می‌گفتی. ما که رفتیم، نه کارِ روزگار لَنگ شد و نه بین زمین و آسمان جنگ، و نه حتی آب‌ دریاها سنگ شدند. و هنوز هر دویمان زندگی می‌کنیم.

فندک را که برای آتش زدن سیگارم روشن می‌کنم، شاید تو هم هوس سیگار کنی. پشت رل، به راننده‌ای که از راست سبقت گرفته زیر لب ناسزا می‌گویم و تو دستت را روی بوق ماشین گذاشته‌ای تا عابری بی‌حواس را متوجه‌ی عبور اتومبیلت کنی. ترافیکِ سنگینِ اتوبانِ در حال تعمیر متوقفم کرده، به آهنگمان گوش می‌دهم، تو پشت چراغ قرمز به دخترکان رنگین چشم دوخته‌ای. شب‌ که به ماه پشت پنجره‌ی اتاقم خیره شده‌ام، تو زیر نور همین ماه، کنار اتوبان، خسته از روزمرگی‌هایت، داخل اتومبیل، الهه‌ات را (که نتوانستم باشم) خواب می‌بینی. تو با دخترک کوچک خانه‌ی‌تان بازی می‌کنی و برادر شیرینت در خیالش، از میان دوستان دخترک، همسر آینده‌اش را انتخاب می‌کند. تو در قهوه‌خانه‌های همیشگی، کنار دوستانت قلیان می‌کشی و من پشت تلفن برای بانوی رنگ‌ها اشک می‌ریزم. تو شعر می‌گویی و در جشن شعر مهرگان مقام می‌آوری، من اینجا برای تو می‌نویسم بدون اینکه مقام بخواهم.

تو آنجا..... من اینجا.....

تو آنجا.....من......

زمین من کجا و آسمان تو کجا؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/25ساعت 9:26 PM  توسط صبا  | 

 

آبنبات

 

قبل از این که بشناسَمَت

غریبه‌ی شیرینی بودی

و چقدر دست نیافتنی

به دستت که آوردم

آبنبات نعناعی‌ای را مانِستی

خنکای نخستینِ طمع‌ات

دلم را قنج زد

تمام که شدی

تلخی ماند در دهانم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/25ساعت 9:25 PM  توسط صبا  | 

 

 

 

صحنه‌ی تصادف

چشمتون روز بد نبیند! داشتم از پارکینگ انجمن می‌‌آمدم بیرون یک انسان نسبتاً محترم از هیچ چی باخبر - از همونایی که همه‌ی خیابونا حق مسلمشونه!- ماشینش رو(پژو بود!) دقیقاً دم در پارک کرده بود. منم حساب کردم، اگه فرمان رو به مقدار یه کم زیاد به راست بچرخونم که وسط خیابون هم در نیام که مثلاٌ تصادف نکنم با ماشین‌هایی که از پشتِ سر میان. ازش رد می‌شم. ترمز دستی پایین، دنده یک، دِ برو که رفتی و ... تتتتتتتتتتق! بله! ماشین ما اصابت کرد به پژو(البته من از اولش هم ریاضیاتم زیاد خوب نبود.). از آنجا که پژو ماشینی است بس محکم. پراید کاغذی ما دَرِش قُر(در مورد دیکته‌اش مطمئن نیستم!) شد. ماشین ما هم گیر کرد به پژو. یک آقای خیلی مهربون اومد و گفت که ماشین رو از جاش بلند می‌کنیم یک کم می‌ذاریم این ورتر تا از گیر دربیاد. بعد از چند نفر خواست که کمکش کنن، یکی کمرش درد می‌کرد، یکی اومد کمک کنه، وقتی دید اون یکی می‌گه: "آقا این کار دردسر داره! من صحنه‌ی تصادف رو به هم نمی‌زنم." (انگار زدم آدم کشتم! بعضیا مردن منو با این خارجی بودنشون!) گذاشت رفت. رفتم از سوپریِ روبه‌رو خواستم بیاد، آمد و کمک کردن و یک تکان به فرقون ما دادن و از بند آزادش کردن. چراغ راهنمای پژو یک کم شکست. آقا! ما می‌خواستیم بسیار صادقانه نامه بنویسیم بگیم بیایید پول چراغ پژوتون رو از ما بگیرید. دست استکبار جهانی به کار افتاد و ما رو منصرف کرد. حالا اگر هم طرف اونقدر بامَرام! باشه که بخواد پول چراغ راهنما رو ازم بگیره، ما که پاتوقمون اونجاست و انگشت نماییم با این فرقون. تازه سوپری هم می‌شناسدمون. پس نمی‌ذاریم وجدانمون درد بگیره. حالا فردا باید بریم دنبال صاف‌کار که درِ ماشینمون رو صاف کنه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/25ساعت 2:48 AM  توسط صبا  | 

 

 

فدای دامن آبیت بگردم...

 

امروز دست بانوی رنگ‌ها یک کتاب جیبی دیدم به رنگ آبی از نوع فیروزه‌ای. خوب از اونجا که این بانو شاعر می‌باشد و کتابی هم که تو دستشِ بی برو برگرد کتاب شعر می‌باشد و من هم روحیه‌ای مقاومت ناپذیر در برابر کتاب شعر دارم(هر چند به اندازه‌ی تورقی مختصر!) حمله که:  «من کتابو ببینم!» اسم کتاب «فدای دامن آبیت بگردم...» شامل زیباترین ترانه‌های مردم ایران(روش اینو نوشته بود). خیلی بامزه بود. کتاب قرض گرفته شد و همراه صبا به خونه اومد. بعضیاشو مینویسم ببینید چه بامزه است.

1. رسیدم بر دَرِ دالونت ای یار     شکستم شیشه‌ی قلیونت ای یار

  شنیدم بهر قلیون بددِماغی        من و قلیون تو، قربونت ای یار

2. قبا آبی، قبایت در برِ من        خودت رفتی، هوایت در سرِ من

  کجا جویم تو را وقتی که بی تو  غمت پُر می‌کند سر تا سرِ من

3. شما که مردمان این دیارین      مگر رسم مسلمانی ندارین؟

  از آنجایی که دلبر آب می‌خورد  برایم جرعه‌ی آبی بیارین

4. به قربون تن چون مرمر تو     دلم می‌خواس بخوابم در برِ تو

  ولی این دردِ دل را با که گویم   تورو بر من نمی‌ده مادر تو

 

آدم واقعاً دوستشون می‌داره. با اینکه ساده هستن و شاید هم پیش پا افتاده ولی از خوندنشون حسِ ...... (نمی‌دونم اسمِ حسش چیه؟از اون حس‌هاست که اسم ندارن ولی خیلی قوی هم هستن.) به آدم دست می‌ده. متوجه شدین که چه حسّی؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/25ساعت 2:0 AM  توسط صبا  | 

 

 

- چیه؟ چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟ مگه دزد گرفتی؟!

- دلبر جانان من برده دل و جان من.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 9:23 PM  توسط صبا  | 

 

 ختم

 

همه‌ی خط‌های تلفن

سیم‌ها

گوشی‌ها

ختم به خیر

ختم به تو بودند

شَر که شدی

ختم من شد

سیم‌ها را کشیدم و

گوشی‌ها خاموش شدند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 9:20 PM  توسط صبا  | 

 

 

هارد دیسک سوخت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 1:37 AM  توسط صبا  | 

 

وسط کار بودم که کامپیوترم بعد از یک سری صداهای بی ادبی خاموش شد. حالا دارم با لپ تاپ خواهره(بدون اجازه) با مشقت تابپ می کنم (کیبورد حروف فارسی نداره) باید حدس بزنم. به خاطر همین هم بقیه درافشانی هامو میذارم برا بعد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/23ساعت 9:52 PM  توسط صبا  | 

 

مجنون

 

مجنون زن بود یا مرد؟!

زن؟

مرد؟

چه فرقی می‌کند؟

مجنون، لیلی‌اش را داشت

مجنون منم

لیلی‌ام را اما...

گم شد

گمش کردم

فرستادمش برود

که بروم پیدایش کنم

پیدا نشد

بیچاره مجنون!

بیچاره من!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/23ساعت 9:30 PM  توسط صبا  | 

 

حرف

 

آقا! من با حرف زدن مشکل دارم. اصلاً با صداهایی که از دهان آدم‌ها به عنوان حرف بیرون میاد مشکل دارم. مگه چقدر میشه حرف زد و بدتر، حرف‌ها رو شنید؟! نه این که دلم بخواد لال باشیم ها! نه! قضیه اینه که به هر کی می‌رسی می‌گه:«حرف بزن دلت سبک شه!» وا! مگه میشه؟! آدم حرف که می‌زنه، تازه دوباره یاد غصه‌هاش میوفته و تازه اول بدبختی هم هست چون اونی که گفته حرف بزن حالا منتظره تو بهِش بگی حرف بزن.(و تو مجبوری از روی وظیفه‌ی انسانیت!! بِهِش بگی.) بعد اون هم شروع کنه چیزایی رو بگه که خسته‌ات می‌کنن، تکراری‌اند، حفظی اونا رو از بس که از آدما با صداها و اداهای مختلف شنیدی. بعد یک هو می‌بینی خودت هم (جهت همراهی با یارِ دلسوخته!) شدی عین اون آدم‌هایی که همیشه گریزان بودی ازشون. شرمنده می‌شی پیش خودت: که ای بابا! چقدر حرف مفت زدی بچه!

دوستی می‌گه از آدم‌هایی که بیشتر از تصویر صدا دارن خوشم نمیاد. راست می‌گه اساسی.

البته این رو هم بِگَم ها! حرف زدن با بعضی از دوروبری‌ها مثلِ قدم زدن کنار ساحله. همون موقع که موج‌های کوچولوی قاطی با شن‌، تا ساق پاهات رو می‌گیرن و تو خوش خوشانت می‌شه! خنک می‌شی! که چقدر هم کم هستن اون آدم‌های اینجوری.

ولی نوشتن چیزه دیگه‌ای. هی بنویس! هی بنویس! صدا مگه داره؟! هرکی دلش خواست می‌خونه. هر کی هم بدش اومد، نوشته‌ها رو می‌ریزه دور. مهم اینه که تو اون چیزایی رو که خواستی نوشتی، بدون اینکه آلودگیِ صوتی ایجاد کنی.

 

* کلمه‌ی ندا. (منظور کل مخاطبان هستن ها! نه فقط آقایان!)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/23ساعت 9:25 PM  توسط صبا  | 

 

 

ذوق‌زدگی

 

تا اونجا که یادم میاد زیاد آدم اهل ذوقی نبودم. وقتی بُرندندم که برای کلاس اول ثبت‌نام کنن، ذوقی نداشتم. می‌دونستم که اول و آخرش باید برم مدرسه. اما وقتی رفتیم دفتر و مداد بخریم. اون قدر ذوق داشتم که نگو. خواهره و برادره هم که به دنیا اومدن، ذوقم برای خاطر دفتر و مدادهایی بود که مثلاً اونا برام خریده بودن. دانشگاه رفتنم هم کاملاً بدون ذوق بود. ولی کتاب‌ها و جزوه‌ها رو که می‌خریدم. یک جور‌هایی مست می‌شدم.

از کنار مغازه‌ی لوازم‌التحریر که رد بشم، حتی اگه چیزی نخرم هم باید یه نگاهی به ویترینش بندازم.

 

حالا!

 انگار این وبلاگ یه جورایی شبیه دفتر و مداد تازه‌ایه که خریدم. چون شدیداً ذوق زده‌ام. بوی تازه‌گیِ ورق‌های دفترشو کاملاً حس می‌کنم.

 

* باشد که ذوقمان کور نشود!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/22ساعت 11:56 AM  توسط صبا  | 

چمدانم پر از تو بود

که راه افتادم

آرزوی موهای رها در باد

رهایم نکرده بود

که جاده‌ها را دیدم

               

اتومبیل‌های خالی با چراغ‌های چشمک‌زن

و بوق‌های ممتد

از کنارم عبور می‌کردند

تو سوار بر هیچکدامشان نبودی

و جاده‌ها مدت‌ها بود عبورت را تجربه کرده بودند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/22ساعت 4:6 AM  توسط صبا  | 

سلام

 

کلید را می‌اندازد داخل قفل در، صدای دزدگیر ماشین یادش می‌اندازد که دزدگیر را نزده. همانطور که دکمه on دزدگیر را می‌زند کلید را در قفل می‌چرخاند و در باز می‌شود. کفش‌های رنگ وارنگ روی پله‌ها اولین سلام دهندگان هستند. اگر دفعه‌ی اولت باشد که این در را باز می‌کنی گمان می‌بری این خانه پر از آدم است. کفش‌هایش را به بقیه‌ی کفش‌ها اضافه می‌کند، از پله‌ها بالا می‌رود و در چوبی خانه را که همیشه عاشق قاب‌هایش بوده و شهوت لمس شیارهایش را هرگز ترک نکرده، باز می‌کند. چراغ‌ها خاموش است و خانه تاریک، صدایی هم نمی‌آید. چراغ‌ها را روشن نمی‌کند، کسی را هم صدا نمی‌زند، راهش را کج می‌کند سمت آشپزخانه. غذای سردِ روی اجاق گاز هیچ بویی ندارد. داخل یخچال هم پر است از میوه‌هایی که دوست ندارد. پارچ آب را سر می‌کشد. خنکای آب دیوانه‌اش می‌کند. طبق عادت در یخچال را نمی‌بندد و آن را ول می‌کند تا با سنگینی خودش به سمت آهنربا کشیده شود. از آشپرخانه که خارج می‌شود صدای بسته شدن در یخچال را می‌شنود و مستقیم به سوی اتاقش می‌رود. پرده‌ی صورتی افتاده است و اتاق با نور ضعیفی که از کناره های پرده وارد می‌شود، آرامش گوشه‌ای دنج را نوید می‌دهد. روسری روی دوشش افتاده دکمه‌های مانتو را باز می‌کند و همراه روسری‌ می‌اندازد روی صندلی. دراز می‌کشد. غرق می‌شود. هوس سیگار می‌کند. دلش شراب می‌خواهد. دلش... وای .... امان از دست دلش.... که هر وقت لرزید و هوس چیزی کرد. چنان توی ذوقش خورد که نگو._ غر نمی‌زنم... حالا حسش نیست._ به چیزهای خوب فکر می‌کند. خیال می‌بافد. _اگه این خیالبافی نبود که می‌مُردم_ خُب دیگر بس است. باید به کارهایش برسد. بلند می‌شود، سرش را که بالا می‌گیرد آن دو چشمِ توی پوستر را خیره روی صورتش می‌بیند. ماهی سفالی هم که آنجاست و تو را برای همیشه روی دیوار اتاقش ثبت کرده.

از اولش هم می‌دانست که ماهی تو هستی اما آخرش هم نفهمید دریا، که یا چه بود؟!

صدایی نمی‌آید هنوز و تاریکی هم بیشتر شده. کامپیوتر را روشن می‌کند و نور مانیتور اتاق را. دیگر احتیاجی به چراغ نیست. پشت میز می‌نشیند و کارش را شروع می‌کند.

اولین و آخرین سلام‌دهندگان کفش‌های رنگ وارنگ بودند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/22ساعت 3:31 AM  توسط صبا  |