|
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
|
این آقای دکتر ما عادت داره وقتی نشانههای یه اتفاق رو میبینه، بدترین حالت اون اتفاق رو پیشبینی میکنه. خیلی ترسیدیم، وقتی گفت شاید از این خونریزی (معدهام خوناش ریخته شده بود!) بمیری و از این حرفا! بعد منو میگی چنان استرس گرفتم که نگو! رفتم اورژانس! دکتره گفت اگه بازم اینجوری شدی بیا! الان کاری نمیشه کرد. یه شب بعدش رو مبل دراز کشیده بودم که جدی جدی مُردم. نفسم بند اومده بود همه جا تاریک شده بود و نمیتونستم تکون بخورم. اول ترسیدم بعد به خودم گفتم داری میمیری خب! ترسم تموم شد و برام جالب بود که الان قراره روحم از کجا در بره و بعدش چی میشه؟! ولی نمردم و با یه نفس عمیق دوباره برگشتم. حالا جالبش این بود که مامان کنار دستم رو مبل نشسته بود و وقتی من با اون نفس عمیق شبیه هقهق زنده شدم برگشت گفت چی شد؟! (cool) دکتر دلبر فرمودن شاید آمبولی کردی و اینا. پا شدم رفتم آندوسکوپی! یه لوله وارد حلق ما کردن این هوا، انگاری بود که یه مار داره توی دل و رودهات واسه خودش قدم میزنه(میخزه!) آخرش برگشتن گفتن خانوم جون هیچیات نیست! فقط عصب داری! برو روانپزشک! بعدش معلوم شد اون مردن چند ثانیهای هم از فشار عصبی بوده حتی خون دماغ معده هم! حالا برداشتن یه تیکه از معدهی نازنین من رو (3میلیمتر قطر داره) توی یه ظرف شیشهای که یه مایع زرد داره انداختن دادن دستمون، گفتن اگه زرد، شد بنفش، زود بپر بیا اینجا! نشد آقا! بنفش نشد!
یعنی تمام درد و مرض اینجانب فشار عصبیه! حالا باید برم روانپزشک! بعدش اونم برمیگرده میگه خانم شما چیزیتون نیست برید پیش قلبپزشک! و من فکر کنم یه انشا بنویسم در مورد این که پاییز خود را چگونه گذراندید!
تلویزیون رو روشن میکنم، داره ترانهی «یادگار دوست»، همون که یه بیت قشنگ داره که میگه:
«بگذاشتیام غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادارتر است»
رو با صدای «شهرام ناظری» پخش میکنه، میذارم روشن بمونه، و به شستن ظرفا ادامه میدم، یه لحظه چشمم میخوره به صفحهی تلویزیون، یه لحظه هنگ کردم، باورم نمیشد، داشت عکس مسجد و مناره و مرقد امام حسین رو نشون میداد، در حالی که همشون یه هالهی نورانی دورشون بود. بله این ترانهی عاشقانه که این همه خاطره باهاش داریم رو دم اذان، ماه شعبان، برا امام زمان دارن پخش میکنن.
کانال رو عوض میکنم باز داره یه ترانه از «ناظری» پخش میکنه: «در هوایت بیقرارم» و دوباره همون صحنهها و همون تم. ترانهی عاشقانه برا امام زمان.
آدم چی میتونه بگه آخه!
خیلی مضحکه، سعی کنی با آدمی حرف بزنی که اصلاً نفهمه چی میگی!
خیلی مضحکه، از بیکاری و بیپولی به درس خوندن پناه ببری!
خیلی مضحکه،دوستداشتنت فوران کنه، ولی از ترس مزاحمت، احساسات خودت رو سانسور کنی!
خیلی مضحکه، دیگران فقط به عنوان یه گوش گنده باهات برخورد کنن!
خیلی مضحکه، وقتی دعوت به حرف زدن میشی، روشون رو میکنن اونور!
خیلی مضحکه، وقتی یکیو دوست داری نیست، بعد که دوستش نداری، هِی، هِی هست!
خیلی مضحکه، مجبور باشی اونقدر آرزوهای کوچیک داشته باشی، که داشتن یه خونه واسه خودت اینهمه ذوق مرگت کنه!
خیلی مضحکه، هیچ کی نباشه که تنهاییهاتو با تنهاییهای اون قاطی کنی!
خیلی مضحکه، که اینهمه خودت رو مجبور میکنی به همه احترام بذاری وقتی به اندازهی یه شامپو نرمکننده هم قابل احترام نیستن!
خیلی مضحکه، وقتی دلت پر از غصه و تنهایی و استرس و تشنجه، به خاطر علیبیغم بودن بهت چشمغره برن!
آدمای دوروبرم میگن: «اگه سیاسی نیستی خاک بر سرت! اگه مثل ما فکر نمیکنی، خیلی خری! اگه برا دوست داشتن، خودت رو خفه میکنی، خاک بر سرت! اگه اگه اگه....»
واقعاً نمیدونم با آدمای دور و برم باید چکار کنم؟!
توی کتاب «موج سوم» که در مورد عقاید شمس تبریزی و نوع رابطهاش با مولاناست نوشته: «شمس با آدما قهر بود، برای اینکه روشون تأثیر بذاره و بفهموندشون که چی میگه باهاشون بدرفتاری میکرد و بهشون محل نمیذاشت، بعد اونا که میومدن سراغش، روشون کار میکرد» یه چیزی تو همین مایهها!
لعنتی!
تو مرا ویران کردی،
من بدون تو زیستن را، آموختم!
من ناراحت نیستم! افسرده نیستم! ناامید نیستم! نیستم، نیستم!
من غمگینم! غمآگینم!
دیشب خواب دیدم.
یه اغتشاشگر بودم که همه دنبالم بودن، یه آقای خیلی خوب وظیفهی حفاظت از منِ خنگ رو داشت، همش در حال فرار بودیم از این خونه به اون خونه (اینا اصلاً هم نتیجهی دیدن prison break نیستا! گفته باشم!) تیر اندازی و از این چیزا! یه جایی با فامیلامون و بعضی از دوستامون نشسته بودیم و غذا میخوردیم شبیه خونه قبلیمون بود، آپارتمانای 15 طبقه! یه دفعه از بیرون صدای تیر اندازیو هواپیمای جت و اینا اومد از بالکن که بیرون رو نگاه کردیم دیدیم آسمون و زمین پر از آدمای اسلحه به دست شده. همون موقع یه نارنجک انداختن توی خونه، انگاری که برای بیرون آوردن همه ملت از خونههاشون، توی همهی خونهها نارنجک انداخته بودن، همهی آدما تو خیابون بودن، نیروهای نظامی دولت ال.ن داشت مردم رو از شهر به سمت یه دروازه که مرز خروج از تهران و ورود به یه جای جدید بود هدایت میکرد. از دیوارهای بلند دروازه که رد شدیم یه شهر بود به رنگ خاک، کف زمین خاک بود، ساختمونهای بلندی بودن که از خاک ساخته شده بودن، توشون سیاه بود. آفتاب به چه زردی و آتیشی میزد توی سرمون. سربازا بهمون توضیح دادن که باید با خاکهای روی زمین آجر درست کنیم برای بالا بردن طبقات ساختمونا. تن همهی آدما گونیهای خاکی بود حتی ماها که تازه اومده بودیم. وسط خیابونا آدمایی بودن که داشتن آجر خاکی درست میکردن ولی از بس آفتاب و گرما بهشون خورده بود داشتن از هم میپاشیدن و به همون خاکای کف خیابونا تبدیل میشدن. من همونجوری وسط اون خاکآباد، بلاتکلیف وایستاده بودم. همه رو گم کرده بودم بهت زده نگاه میکردم. داشتم راه میرفتم و واسه خودم فکر میکردم که چه جوری میشه فرار کرد که اون آقای خوب(همون محافظه) که توی اون شهر خاکی فهمیدم که چقدر عاشقش هستم روبهروم سبز شد. خوبی قضیه این بود که اونم عاشقم بود برا اینکه چنان محکم بغلم کرد که نفسم بند اومد. باورم نمیشه ولی اون آقاهه رنگی بود، رنگیه رنگی! منو برد به یه جای مخفی که همهی دوستام اونجا بودن اونا هم همشون رنگی بودن. منم رنگی شدم.
***
میخواستیم مخفیگاهمون رو عوض کنیم که از خواب پریدم. خیلی واقعی بود عصبانی شدم که تلفن زنگ خورده بود. اون عشقی که اونجا پیدا کرده بودم خیلی ناب بود. خیلی خواستنی بود. اصلا همونی بود که همیشه خواستم.
1/ ......آدمهایی که دارند از گرسنگی میمیرند، غریزهشان اغلب قویتر از عقایدشان میشود. این جور آدمها ممکن است چیزهای بیمعنی، غیرواقعی و احمقانه را باور کنند......
(ماریو بارگاس یوسا)
2/ ندانم از پی چندین جفا که با من کرد نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟!! (واقعاً چَرا؟!!)
3/ ................
4/ ای اغتشاشگر عزیزِ دوستداشتنیِ گوگولی مگولی! قربوونت بشم که میایستی با آقای گندهی بییییییییییب، بحث میکنی که: «من اومدم کفش بخرم! کفش ندارم خب! مگه چیه؟! یعنی واقعا نمیشه کفش بخرم؟!!)
5/ من قهر که بودم حرف میزدم، ولی از بس تو حرف نزدی، من هم قهر شدم، هم حرف نمیزنم!
از اونایی که وقتی دارن خوراکیی- چیزی میخورن به شدت به آدم تعارف میکنن، متنفرم!
از اونایی که وقتی میان سرِ کار میگیرن میخوابن تا رئیس رئسا بیان ، بعد میشن یه عضو اکتیو، متنفرم!
از اونایی که فکر میکنن همهی بقیهی آدما بهشون محتاجن، و اونا همه کارهاند، متنفرم!
از اونایی که هنوز فکر میکنن بچهای و بهت چشم غره میرن، متنفرم!
از اونایی که وقتی عکس موسوی رو روی شیشهی ماشین میبینن، سبقت آنچنانی میگیرن ازت و برات شکلک درمیارن، متنفرم!
از اونایی که عشقشون اصل زندگیشون نیست، متنفرم!
از اونایی که با شکم سیر، حرف مفت میزنن، خیلی متنفرم!
از این سوسک گندهها، حتی از عکسشون، متنفرم!
***
هیچ کی با من حرف نزنه، از حرف زدن متنفرم!
شب قبل تا خواستی گریه کردی، اونقدر که صبح زیر چشات این هوا پف کرده و رگههای قرمز توشون همچین تو ذوق میزنه که نگو! دوباره IBS شدی، حالت تهوع داری و دلت میخواد سر به تنت نباشه! اخم کردی همچین که اَه!
سوار ماشین میشی و مثل همیشه قبل از هر چیز ضبط رو روشن میکنی!
- بیا برگرد پیش من اینقدِ....
به خواهره میگی فرهاد بذاره! هوا ابریه! ولی ابریه خیس نیست! دلگیره! همینجوری هی میری، هی میری! چراغ ترمز ماشینجلویی هی روشن و خاموش میشه و تو که هر روز صبح یه خروار غر میزنی، حتی حال نداری دهنتو باز کنی!
خواهره جلوی مترو مصلا پیاده میشه و تو اونور خیابون رو، مصلا رو، نمایشگاه کتاب رو نگاه میکنی و گازشو میگیری و میری و ته دلت از اینکه مجبور شدی تحریمش کنی غصه میخوری!
تونل رسالت رو که رد میکنی، یه اتفاقی مییوفته، دقیقاً بعد از تونل، دو تا پراید سیاهِ صندوقدار وایستادن، دو تا آقا هم بیرون ماشینا دارن به هم نگاه میکنن(به نظر نمیومد که تصادف کرده باشن!) یکی از اون آقاها میره تو چشات، پف و رگهی قرمز و غر و اخم و اینا همش میپره، مثل توی این فیلما که یه ماشین از کنار یه پیاده رد میشه و رانندهه هی پیاده رو نگانگا میکنه، اونقدر که گردنش از بس کج شده بشکنه، اونجوری میشی، لذتبخشی قضیه اینه که اونم همینجوری هی نگات میکنه و سرش رو میچرخونه سمتت تا توی پیچ اتوبان گم بشه!
کت مشکی تنشه با موهای نه خیلی بلند سیاه، باد هی زلف جلوی پیشونیش رو کنار میزنه، خوش قیافهست شدیداً! (وای خدایا الان غش میکنم!)
دلت هُرّی میریزه پایین کف ماشین! هی چقدر زیادن این عاشقیتهای لحظه ای!
اگه دیرت نشده بود، اگه با لباس کارِ سیاه بیریخت نبودی، اگه اینهمه آشفته و گُهمرغی نبودی، اگه پیاده بودی، اگه اگه اگه .....
گم شد!
***
۱۲ظهر
خوشی و شوخ و شنگی دیدن اون آقای خوش سیما هم زیاد دووم نیاورد و با همون قیافه ای که از خونه بیرون زدی برگشتی خونه، در حالی که یکی از همکارات مجبور شد بیاد جات!