تبليغاتX
در خیال روزهای روشنم،کز دست رفتندم
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت
 

 

از اونایی که وقتی دارن خوراکیی- چیزی می‌خورن به شدت به آدم تعارف می‌کنن، متنفرم!

از اونایی که وقتی میان سرِ کار میگیرن می‌خوابن تا رئیس رئسا بیان ، بعد می‌شن یه عضو اکتیو، متنفرم!

از اونایی که فکر می‌کنن همه‌ی بقیه‌ی آدما بهشون محتاجن، و اونا همه کاره‌اند، متنفرم!

از اونایی که هنوز فکر می‌کنن بچه‌ای و بهت چشم غره می‌رن، متنفرم!

از اونایی که وقتی عکس موسوی رو روی شیشه‌ی ماشین می‌بینن، سبقت آنچنانی میگیرن ازت و برات شکلک درمیارن، متنفرم!

از اونایی که عشقشون اصل زندگیشون نیست، متنفرم!

از اونایی که با شکم سیر، حرف مفت می‌زنن، خیلی متنفرم!

از این سوسک گنده‌ها، حتی از عکسشون، متنفرم!

***

هیچ کی با من حرف نزنه، از حرف زدن متنفرم!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/06ساعت 9:5 AM  توسط صبا  | 

 

 

شب قبل تا خواستی گریه کردی، اونقدر که صبح زیر چشات این هوا پف کرده و رگه‌های قرمز توشون همچین تو ذوق می‌زنه که نگو! دوباره IBS شدی، حالت تهوع داری و دلت می‌خواد سر به تنت نباشه! اخم کردی همچین که اَه!

سوار ماشین می‌شی و مثل همیشه قبل از هر چیز ضبط رو روشن می‌کنی!

- بیا برگرد پیش من اینقدِ....

به خواهره می‌گی فرهاد بذاره! هوا ابریه! ولی ابریه خیس نیست! دلگیره! همین‌جوری هی می‌ری، هی می‌ری! چراغ ترمز ماشین‌جلویی هی روشن و خاموش می‌شه و تو که هر روز صبح یه خروار غر می‌زنی، حتی حال نداری دهنتو باز کنی!

خواهره جلوی مترو مصلا پیاده می‌شه و تو اونور خیابون رو، مصلا رو، نمایشگاه کتاب رو نگاه می‌کنی و گازشو می‌گیری و میری و ته دلت از اینکه مجبور شدی تحریمش کنی غصه می‌خوری!

تونل رسالت رو که رد می‌کنی، یه اتفاقی می‌یوفته، دقیقاً بعد از تونل، دو تا پراید سیاهِ صندوق‌دار وایستادن، دو تا آقا هم بیرون ماشینا دارن به هم نگاه می‌کنن(به نظر نمیومد که تصادف کرده باشن!) یکی از اون آقاها می‌ره تو چشات، پف و رگه‌ی قرمز و غر و اخم و اینا همش می‌پره، مثل توی این فیلما که یه ماشین از کنار یه پیاده رد می‌شه و رانندهه هی پیاده رو نگانگا می‌کنه، اونقدر که گردنش از بس کج شده بشکنه، اونجوری می‌شی، لذت‌بخشی قضیه اینه که اونم همین‌جوری هی نگات می‌کنه و سرش رو می‌چرخونه سمتت تا توی پیچ اتوبان گم بشه!

کت مشکی تنشه با موهای نه خیلی بلند سیاه، باد هی زلف جلوی پیشونیش رو کنار می‌زنه، خوش قیافه‌ست شدیداً! (وای خدایا الان غش می‌کنم!)

دلت هُرّی می‌ریزه پایین کف ماشین! هی چقدر زیادن این عاشقیتهای لحظه ای!

اگه دیرت نشده بود، اگه با لباس کارِ سیاه بی‌ریخت نبودی، اگه اینهمه آشفته و گُه‌مرغی نبودی، اگه پیاده بودی، اگه اگه اگه .....

گم شد!

***

۱۲ظهر

خوشی و شوخ و شنگی دیدن اون آقای خوش سیما هم زیاد دووم نیاورد و  با همون قیافه ای که از خونه بیرون زدی برگشتی خونه، در حالی که یکی از همکارات مجبور شد بیاد جات! 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/20ساعت 9:28 AM  توسط صبا  | 

 

نمی‌دونم چی شده که هدف من از زندگی، اینقدر برای بقیه مهم شده؟!

تا اونجا که یادم میاد، هیچ وقت توی زندگیم هدف نداشتم! گفتن برو مدرسه رفتم! گفتن برو انگلیسی یاد بگیر رفتم. گفتن برو دانشگاه رفتم. گفتن برو سر کار پولدار شی، رفتم ولی هنوز پولدار نشدم. گفتن، گفتن، گفتن...

حالا هم میگن هدفت چیه؟ بذار ما برات یه هدف بذاریم رو این نقطه هه (.) برو برس بهش.

نمی‌خوام نه هدفتون رو می‌خوام، نه نقطه‌تو رو، نه هیچی.

من به آرامش احتیاج دارم! دست از سرم بردارید. بذارید با این کتابا، با این فیلما، با این همه چیا که برای شماها هیچ چیه، نفس بکشم. من از شلوغ‌بازی الکی شماها خوشم نمیاد، از دنیای شماها خوشم نمیاد، نمی‌خوام صبح پاشم برم سر کار، عصر بیام، غذا درست کنم، منتظر شوهرم باشم، با بچه‌ام بازی کنم زنگ بزنم به فی‌فی جون و می‌می جون! برم سرخ‌کن بخرم، واسه مهمونی جلوی آینه لباس پرو کنم! (اینو نمی‌گم که یعنی: «اَه اَه اینایی که این کارا رو می‌کنن چه بد هستن!» نه! این زندگی اوناست، منم به خودم اجازه نمی‌دم که قضاوتشون کنم!)

من آدم این چیزا نیستم! این زندگی ایده‌آل شماها رو نمی‌خوام! نمی‌خوام هدف داشته باشم! حداقل الان نمی‌خوام! می‌خوام هر کاریو که یه دفعه دلم کشید انجام بدم، وسط کتاب خوندن پاشم برم فیلم ببینم، یا فیلم رو نصفه ول کنم «آتش در نیستان» رو گوش بدم، برم دراز بکشم رو تخت زل بزنم به پنجره! اونقدر سعدی بخونم تا جونم بالا بیاد!

تو رو خدا دست از سر من بردارید! من یه آدم بی‌هدفم! آقاجان اصلاً انگل اجتماع! علّاف! بی‌خیال! علی بی‌غم! هر چی!

هر چی که هستم به خودم مربوطه! نشناخته و ندونسته قضاوتم نکنید! بابا جان پا رو دمم نذارین! ای بابا! شیطونه می‌گه....!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/16ساعت 10:20 AM  توسط صبا  | 

 

 

گرسنه‌ات نبود. می‌دونستم! اما عمداً اون همه غذا کشیدم برات! می‌خواستم بهم ثابت بشه که نیستی! که گرسنه نیستی! تو هم کم نیاوردی و همشو خوردی! واقعاً که! چطور تونستی؟! چطور تونستی اونقدر راحت بشینی جلو روم و لبخندزنان غذاتو کوفت کنی؟ اونم وقتی که من اینهمه دل توی دلم نبود! از صبح که بیدار شدم می‌دونستم قراره یه اتفاق بد بیوفته! اصلاً شب خوابشو دیده بودم! یه خواب بد! ... چی بود؟!... الان یادم نمی‌یاد! اِ... ولی خیلی بد بود! باید حدس می‌زدم که تعبیرش همین بلاییِ که امروز سرم اومد! باید می‌دونستم تو آدم زندگی کردن نیستی!



ساعتم رو نگاه کردم! برای خونه رفتن هنوز خیلی وقت داشتم! توی خیابون جای پارک پیدا نکردم. مجبور شدم بپیچم توی یه کوچه‌ی ورود ممنوع و نور بالا بود که می‌خورد توی چشمام. جلوی یه ساختمون نیمه کاره پارک کردم و کتاب رو گرفتم توی دستم. برای پیدا کردنش مدت‌ها بود داشتم می‌‌گشتم. دلم نمی‌خواست با شروع کردن و نزدیک شدن به آخرش لذت داشتنش کم بشه! همین‌جوری زل زده بودم به جلدش! دست کشیدم روی طرح ساده‌ و قدیمی جلد. برجستگی اسم نویسنده زیر انگشتام ذوق زده‌ام کرد. بوی کاغذای کاهی زیر دماغم بود و مدهوشم می‌کرد. صفحه‌ی اول رو باز کردم و آروم آروم انگار که دارم غذا می‌جوم شروع کردم.



اون از صب اونجوری از خونه بیرون پریدنت. اونم از اون که تلفنم رو هول هولی جواب دادی! که چی آخه؟! از عصری هم که اصلاً گوشیت خاموشه! زنگ زدم شرکت گفتن:«خانم ایشون ظهر از شرکت مرخصی گرفته، رفته!» حالا من نگران! ترسیدم خانوم جون چیزیش شده باشه! اون جوری زیرزیرکی نخند! خودتم می‌دونی که من خانوم جون رو دوست دارم. زنگ زدم خانوم جون، سُر و مُر و گنده! اون خبر داشت! اِاِاِ... اون خبر داشت با یکی قرار داری! به مادرت می‌گی اما به من... آه!



وقتی فهمیدم هوا تاریک شده که دیگه چشمام کلمه‌ها رو نمی‌دید! لامپ توی ماشین رو روشن کردم!



خب یه چیزی بگو! ساکت! ساکت! همیشه همینه دیگه! وقتی می‌بینی مقصر هستی جرأت نمی‌کنی حرف بزنی که! لااقل بگو ببینم با کی قرار داشتی؟ جوون‌تر از منه؟! ها؟! خوشگله؟... آبروم رفت! به بچه‌ها گفته بودم حتماً میاییم. اصلاً این مهمونی یه جورایی برا تو بود تا بچه‌هایی که عروسی نیومده بودن، بشناسنت! همه منتظر بودن تا ببینن مینا خانمِ ایرادگیر بله رو به کی گفته! اگه قرار باشه هر دفعه اینجوری بشه که نمی‌شه! من آبرو دارم! تازه نمی‌شه که با رفیقام رفت و آمد نکنیم! ...مواظب باش لیوان نیوفته!... بهشون گفتم میگرنت عود کرده! چرا اونجوری نگاه می‌کنی؟! خب چی می‌گفتم؟!



یکی زد به شیشه: «آقا می‌خوایم آجر خالی کنیم ماشینتو جابه‌جا کن!» ساعتم رونگاه کردم! وای!! یکِ نصفه شب بود. می‌دونستم که مینا منو می‌کشه!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15ساعت 8:12 AM  توسط صبا  | 

 

 

ساعت پنج صبحِ! روی تخت بیمارستان، سِرم به دست، دارم سن دقیقِ دقیقم رو به پرستار میگم و اون که دیده نمیشه و اونور پرده‌ها نشسته پشت میزش می‌خنده! سعی می‌کنم سرِحال باشم، با اینکه تنم یخ کرده و دارم می‌لرزم! پرستار پشت پرده داره با همکاراش در مورد یه همکارِ دیگه که بچه‌اش مرض شده و نیومده بدگویی می‌کنه!

***

- مامان جان! چرا سرِ پا واستادین! این سِرم نیم ساعت طول می‌کشه تموم شه! کمرتون درد می‌گیره‌ها!

- مطمئنی لازم نیست پیشت بمونیم؟ پدرش با نگرانی پرسید.

دختر با شیطنت زبان درازی کرد: آره بابا جون! تموم شد، زنگ می‌زنم بیاین! اینجا پُر پرستارِ!

***

کاپشنم مونده بود دست مامان اینا! می‌لرزیدم! تمام تنم درد می‌کرد. ناله می‌کردم! نگاه کردم دیدم سِرم تموم شده، زنگ زدم که مامان بابا بیان تو ارژانس بعد پرستارم رو صدا کردم. نیومد! هی از جلوی من رد می‌شد ولی نمیومد سراغم! به یکی دیگه گفتم، که جواب داد: به من ربطی نداره خانم! تسلطم رو از دست داده بودم. دلم می‌خواست سرنگ رو از دستم بکشم و پاشم برم. هیچ کس عین خیالش نبود که دارم ناله می‌کنم.

مامان رو که دیدم زدم زیر گریه! خودم هم نمی‌دونستم چِم شده. فقط گریه می‌کردم!

***

- خانمِ پرستار یه سری به این دختر ما میزنین!

- صبر کنید خانم! بیکار نیستم که! و به صحبت با همکارانش ادامه داد بعد از چند دقیقه به زن مضطرب که نمی‌دانست چطور گریه‌ی دخترش را بند بیاورد رو کرد: خانم برید دکترش رو بیارید.

- رفتم! میگه من دارم استراحت می‌کنم!

- پس دیگه به من ربطی نداره! باید منتظر بمونید!

***

بابا دوباره رفت دنبال دکتر، اونم با اخم و قیافه‌ی آویزون اومد گفت: خانم چطوری؟

من هم‌چنان که داشتم شدیداً گریه می‌کردم گفتم: نمی‌دونم!

- دل درد داری هنوز؟

- نمی‌دونم!... نه!

- خانم پرستار می‌تونید بکشید!

خانم پرستار، البته نه پرستار خودم، اومد و واقعاً سرنگ رو کشید. درد داشت ولی نه اونقدر که بابا فکر می‌کرد گریه‌ام به خاطر درد سوزنه. هرچند به سختی ولی بلافاصله از جام بلند شدم و راه افتادم. مامان گفت که توی محوطه بشینیم تا آروم شم ولی من مثل بچه‌ها عَر می‌زدم و می‌گفتم: من می‌خوام برم خونه! منو از اینجا ببرید!

***

پرسنل بیمارستانهای این مملکت (البته ما بیمارستانهای اون مملکت رو ندیدیم!)، انگاری که آدم نیستن! انگاری که از بس مریض و آدم داغون دیدن، دردِ یه آدم براشون دیگه مهم نیست! حداقل به خاطرِ پولی هم که بابت درمان می‌گیرن، خودشون رو موظف نمی‌دونن به مریض خدمت کنن! ادعاشون، اصطلاحات تخصصی‌شون و ادا و اطوارشون گوش فلک رو کر می‌کنه! آدمیتشون ....

این آقای دکتر ما میگه: «عزیزم رفتارشون کاملاً طبیعی بوده! اینجا همینه!»

واقعاً که! پس چرا خودت برای مرگ مریضات اینهمه غصه می‌خوری؟ ها؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 6:53 PM  توسط صبا  | 

 

 

وقتی کوچولو بودم - اون موقع‌ها که همه‌ی دختربچه‌ها ، توی آرزوهاشون یه شوهر دارن و باهاش خاله بازی می‌کنن - من برای خودم دو تا عاشق داشتم که خودم عاشقِ اونی بودم که جسورتر و کله‌شق‌تر بود، ولی به اون یکی هم که شاعر مآب بود یه گوشه‌ی چشمی داشتم. توی رویاهای من، این دو تا برای به دست آوردن دوستی من همیشه در حال جنگ بودن و من لذت می‌بردم از اینکه دو تا آدم به خاطر من دارن با هم می‌جنگن!

توی بازی‌های بچگی از اونجا که همیشه رئیس می‌شدم، تعیین می‌کردم که کی عاشقِ کله‌شق باشه کی شاعر! و از دیدن نقشی که برای همبازیام انتخاب می‌کردم، و اونا به خوبی اجرا می‌کردن، لذت می‌بردم!

بزرگ شدم! واقعاً عاشق شدم! ولی اونی که جنگید، من بودم! با همه جنگیدم، حتی با خودم! هر آدمی که وارد زندگیم شد، برای بودنش، موندنش، حتی رفتنش، جنگیدم!

توی دنیای واقعی، هیچ کس برای داشتن من نجنگید، حتی اگه همه‌ی دور و بری‌هام همیشه بگن: «تو ارزش جنگیدن داری!»

یکی بهت می‌گه: «هیچ وقت از یه نفره شدن حرف نزن! چون محاله!» اما وقتی می‌خوای تَرکِش کنی، حتی خداحافظی هم نمی‌کنه! نمی‌جنگه که بمونی! یکی خداحافظی می‌کنه، اما نمی‌گه نرو! یکی سرشو می‌ندازه پایین می‌ره ناکجا‌آباد! یکی اونقدر وقیح میشه که ازت مطالبه‌ی خسارت مالی می‌کنه! فقط تویی که می‌جنگی!

***

وقتی گذشته‌ی پدر مادرهامونو می‌شنوم که برای به دست آوردن هم دیگه، جلوی یه ملت وایستادن؛ پیش خودم می‌گم پس چی شده که الان هیچ کس حالِ جنگیدن برای عشقش رو نداره؟! انگاری که آدما اونقدر دغدغه‌های دیگه‌ای به غیر عاشقی دارن که دیگه حسِ جنگیدن نمی‌مونه! «اگه موند قدمش روی چشم! نموند خب چه‌کار کنم! این نشد یکی دیگه! همه‌شون لنگه‌ی هم!» شاید اونقدر آدم اومده توی زندگی‌مون و رفته، که دلمون سیر شده! شاید اونقدر اَزَمون ساده گذشتن که به تلافی‌اش، داریم ساده می‌گذریم! شاید اونقدر خودمون رو دوست داریم که نمی‌خوایم حتی یه خط رومون بیوفته! شاید...

***

اما صبا هنوز که هنوزه، داره می‌جنگه! و هنوز که هنوزه توی رویاهای کودکانه‌اش، یکی عاشق داره که برای عشقشون می‌جنگه!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/29ساعت 12:4 PM  توسط صبا  | 

 

یک جور خوشحالی هست که آدم فقط وقتی اتوبوسش می‌رسد می‌تواند احساس کند.

 

اتوبوس پیر

ریچارد براتیگان

***

دقیقاً 28 سال و 3 ماه و 4 روز می‌شه که وایستادم تو ایستگاه!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت 2:21 PM  توسط صبا  | 

 

 

با صدای جیغ و داد بچه‌هایی که از کوچه رد می‌شدند، از خواب پرید. دیر خوابیده بود و حسابی خسته بود، چشم‌هایش باز نمی‌شد. موهای دو سه روز شسته نشده‌اش آشفته و درهم دورو برش ریخته بود. انگشت‌هایش را توی موها فرو برد و مثلاً مرتبشان کرد. غلتی روی تخت زد و پتو را روی سرش کشید. سرو صدا خوابیده بود اما خواب از سرش پرید.

دستش را از زیر پتو بیرون آورد و گوشی موبایل را برداشت برد زیر پتو.

-«دوتا میس کال؟ این وقته صبحی کی اس‌ام‌اس داده؟»

اس‌ام‌اس اول: عزیزم امروز بریم بیرون با هم؟ (8:30)

اس‌ام‌اس دوم: ببین یادت نره امروز زنگ بزنی برا اِی دی اِس اِل!( 10:15)

نورِ صفحه‌ی گوشی چشم‌هایش را اذیت کرد. چشمهایش را بست و با کف دست مالیدشان. دلش نیامد بقیه‌ی پیغام‌ها را نخوانَد.

اس‌ام‌اس سوم:دختر جون کجایی؟ دیشب زنگ زدم جواب ندادی؟ مُردی؟ ترجمه‌ها آماده‌ان! (10:26)

اس‌ام‌اس چهارم: خانم خانما! مگه قرار نبود اون نقدها رو تا دوشنبه بفرستی؟ منتظرم! 11:30

نَفَسَش گرفت و پتو را پس زد. غمیازه‌ای کشید و کش و قوسی به بدنش داد.

«وای! چقدر دلم یه ماساژ حسابی می‌خواد! ماااامااااان!»



موبایل زنگ می‌خورد.

شماره‌ی شرکت!

خاموش‌اش کرد.

از روی صندلی بلند شد و جلوی آینه ایستاد. باید دستی به ابروهایش می‌کشید و حمام می‌رفت. بلوزش را درآورد و جلوی آینه برای خودش قِر داد. زخم حساسیت روی شکمش هنوز کاملا خوب نشده بود. بتامتازون را از روی میز برداشت و پماد را روی قرمزی زخم کشید.

تلفن اتاق زنگ زد.

- «سلام! عزیزم!»

«.....»

- «الو؟؟»

صداهای زیادی از پشت خط به گوشَش می‌رسید اما کسی با او حرف نمی‌زد.

- «الووووووووووووووووووووو؟!»

« یه لحظه!..... ببین بعداً بِهِت زنگ می‌زنم!» تَق!

گوشی را گذاشت و خندید. بلند خندید. مادر که از جلوی درِ بازِ اتاق رد می‌شد، نگاهش کرد و به شادی دخترش لبخند زد.



تمام خانه را  گشت تا سوئیچ ماشین را پیدا کرد. جورابهایش را دیشب توی تخت درآورده بود افتاده بودند پشت تشک.

- «مامان من رفتم!»

«ساعت چند برمی‌گردی!»

"- کاش می‌شد برنگردم!-"

- «میام! معلوم نیست جلسه تا کی طول بکشه! اینارو که می‌شناسی!»

اتوبان خلوت بود و از زانتیای پلیس خبری نبود اما اصلا دلش نمی‌خواست با سرعت رانندگی کند.

ماشین را جلوی در خوابگاه، دوبل پارک کرد و آینه را چرخاند طرف صورتش. موهایش را مرتب کرد شال قهوه‌ای را باز کرد و دوباره سرش کرد. دستی به ابروهایش کشید. ماتیک را از توی داشبورد برداشت رنگ لبهایش را شارژ کرد. موبایل را روشن کرد.

«چرا موبایلت خاموشه؟!»

«اس‌ام‌اس رو دیدی، یه زنگ بزن!»

«به روح اعتقاد داری؟!» خندید - «نه!»

موبایل زنگ خورد.

«کجایی؟»

- «سر قرار!»

«نشد زودتر زنگ بزنم! من نمی‌تونم بیام! یه کاری برام پیش اومد! معذرت! باشه یه وقتِ دیگه»

- «باشه! اشکال نداره! به کارات بِرِس!»

گوشی را روی صندلی خالی کنارش انداخت و خندید. بلند خندید!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/12ساعت 2:6 PM  توسط صبا  | 

 

 

هر وقت می‌خوام بیام اینجا چیزی بنویسم، دستم به نوشتن نمیره! نه اینکه موضوع نباشه ها! هست اما....!

سفر بودیم! تازه اونم از نوع خارجی‌اش! خیلی خوش گذشت! کلا اهل دلتنگی نیستم! فکر نمیکردم دلم براش تنگ بشه! اما شد! چه جورم! اشکم دراومد! بچه ها ازم فیلم گرفتن! دلم براش تنگ شده بود خب!

بعدش هم که رفتیم سفر داخلی که دید و بازدید اقوام بود بعد از سال‌ها! دیدن همه‌ی بچه‌های فامیل که یه زمانی هم‌بازی بودن، که حالا گنده شدن و ادای آدم بزرگا رو در میارن و دو دوی شیطنت توی چشماشون نمی‌ذاره که آدم گول آدم بزرگ بودنشون روبخوره! (چی گفتم؟! کسی فهمید؟!)

هوا بس ناجوانمردانه خوب بود! الانم که پشت پنجره داره برف می‌باره!

از وقتی هم که تهرانیم! هی رفتیم سینما! هی فیلم دیدیم! با یه عالمه دَر و داف! آدم روحش تازه می‌شه اینهمه رنگ و زیبایی یه جا می‌بینه!

یه بنده خدای عزیزترینی هزار سال پیش (شب تولد) همه‌ی کتابهای ابراهیم نبوی رو برامون هدیه داد. تازه یکیشون رو دارم می‌خونم. "نبوی آنلاین دات کام" که خوبه!  

امسال هنوز هیچ کدوم از دوستان و رفیقان رو ندیدم!

...................................

سال تحویل امسال توی دستشویی بودم! هِه! هِه! چه شود؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 12:33 PM  توسط صبا  | 

 

 

چی میشه؟! چکار می‌کنیم؟!

که یه خوش اومدن ساده در عرض یکسال میشه یک عشق خیلی بزرگ و دیوانه‌کننده و بعد بی تفاوتی محض!

حالا بعد از این همه دو سال که دیگه نیستیم، تموم سلول‌های بدنم پر از انزجار از تو، پر از نفرت به توئه!

 

***

 من که فعلا به شدت معتقدم که این عاشقی‌های وحشتناک از خود بی‌ خود ‌کننده از بس که تلخ میشه، آدم دیگه دلش می‌خواد فقط دوست داشته باشه!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/17ساعت 12:58 PM  توسط صبا  |