تبليغاتX
در خیال روزهای روشنم،کز دست رفتندم
به هر طریق که باشد, نصیحتش مکنید/که او به قول نصیحت کنان بتر میگشت

این بی‌قرای برای دوست داشتن آدم رو خفه می‌کنه! بشینی هی زل بزنی به موبایل که: هیچکی ازت یاد نمی‌کنه! هی گوش بدی به صدایی که از بلندگوها میاد که: بهار من گذشته شاید! هی سیگار روشن کنی و به کلاغای پشت پنجره نگاه کنی و آه بکِشی! ( از اون افسانه‌ی آه‌ها هم نیست که بیاد بگه: هرچی می‌خوای بگو!) هی... هی... هی....

یکی می‌گه: باید با تمام وجودت بخوای!

ـ به هرچی که اعتقاد داری، با تمام وجود، با تک تک سلولها و کروموزوم‌ها و دی‌ان‌ای‌هام می‌خوام که دوست داشتن بیاد سراغم. می‌گن عاشق عشق باش! هستم! نمی‌یاد!

دوباره می‌گه: یه جای کارت می‌لنگه که نمیاد. هی بهش فکر کن به اونی که می‌خوای فکر کن!

ـ آخه وقتی کسی نیست به کی فکر کنم؟! به اونی که نیست؟! که نمی‌خواد باشه؟!

یکی دیگه می‌گه: مطمئنی که دنبال دوست داشتن هستی؟! شاید یه چیز دیگه می‌خوای؟! شاید بیشتر از دوست داشتن به خوابیدن با کسی احتیاج داری و قایم می‌کنی یا نمی‌دونی واقعا چی می‌خوای؟!

ـ چی بگم آخه؟! مگه آدم 9ـ28 ساله نمی‌دونه از دوست داشتن چی می‌خواد؟! چی بگم؟!

حالا مثل این کتاب اسکاول شین که می‌گه چیزی رو که می‌خوای مثل ذکر هی تکرار کن، نشستم می‌گم: من دوست داشتن می‌خوام! با تمام وجودم! ای عشق بیااااا بیااااااا !

چه می‌دونم شاید افاقه کرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/30ساعت 5:9 PM  توسط رویا جاوید  | 



من که هی دلم می‌خواست دست بکشم به نوک انگشتات که از بس ناخوناشو جویدی به ته رسیدن! من که هی دلم می‌خواست دست بکشم روی موهای دون‌دون پشت دستت که اینهمه دوست‌داشتنی و بزرگه! من که هی دلم می‌خواست دست کنم توی موهای قشنگت! پس چرا نشد؟! چرا نتونستم؟!


+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/08ساعت 2:36 PM  توسط رویا جاوید  | 


معلومه که برا خیلیا اتفاق می‌افته. بشینی یه گوشه و آدمی رو که می‌خوای، نگاه کنی!

آدمی که هیچی ازش نمی‌دونی به غیر از اسمش، رنگ پوستش، قدّش، سفیدی پیرهنی که تنشه! آدمی که هیچ وقت قرار نیست اینجا رو بخونه! آدمی که هیچ از تلاطم روح تو خبر نداره! می‌دونم احمقانه است آدم از چیزی که هیچ‌چی نیست، یه عالمه چیز بسازه.

توو خیالم باهاش می‌رم سفر، در مورد کتابایی که خوندم و نخوندم حرف می‌زنم، کنارش سیگار می‌کشم و شرابم رو مزه‌مزه می‌کنم، دستم رو می‌کشم به موهایی که داره جوگندمی میشه، ناشیانه باهاش می‌رقصم...

من آدم این کارا نبودم! هیچ‌وقت برا خودم رابطۀ غیرممکن خیالی نساختم. حتی تو رابطه‌های واقعی هم خیالات سراغم نیومده!

می‌رم توو تَرک! چندروز پشت سرِ هم موبایلم رو خاموش می‌کنم، به اینترنت سر نمی‌زنم، هی کتاب می‌خونم، هی تندتند کار می‌کنم... امّا یه دفعه توی خیابون یکی حرف می‌زنه و طنین صدای اون می‌پیچه توی گوشم و چشمام پر از اشک می‌شه. یه برگه تبلیغاتی میاد دمِ درِ خونه که یه جایی خیلی ریز اسمش نوشته شده و من می‌رم توو خیالات... مثل تَرک سیگار می‌مونه که هی ترک می‌کنی و دوباره از سر می‌گیری!

می‌گن آدم خیلی راه باید بره تا نهفته‌ها و نگفته‌های خودش رو بشناسه. خودم برا خودم عجیبم! هیچ نمی‌بینمش، هیچ صداش رو نمی‌شنوم، هیچ خبری ازش ندارم، امّا یادش از یادم نمی‌ره!

من اینجوری نبودم! نمی‌دونم چه بلایی سرم اومده؟! انگاری که واقعاً توو زندگیم هست! دلم، نگاهم حتّی، نمی‌ره جای دیگه! بعد از اون‌همه سال‌های دور که گذشت و بد گذشت، فکرشم نمی‌کردم که دیگه یکی اینهمه زندگیم رو بلرزونه، اونم کسی که یه نیم اپسیلون نمی‌شناسمش!

شاید اینا عوارض ورود به سی‌سالگی باشه! کی می‌دونه؟!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/18ساعت 9:4 PM  توسط رویا جاوید  | 



هزارتا نگاه دزدکی! یه سایه که وقتی نشستی، میوفته رو دسته‌ی مبلی که بهش تکیه دادین! مماس شدنِ ثانیه‌ای انگشتا!  حسِ یه حس کنارت، پشت سرت، همه‌جا! لمس قایمکی موها! دلبریای کوچولو! همش خیاله! انگار توی خواب راه می‌ری، می‌رقصی، نفس می‌کشی، می‌میری!



+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/25ساعت 6:7 PM  توسط رویا جاوید  | 


این آقای دکتر ما عادت داره وقتی نشانه‌های یه اتفاق رو می‌بینه، بدترین حالت اون اتفاق رو پیش‌بینی می‌کنه. خیلی ترسیدیم، وقتی گفت شاید از این خونریزی (معده‌ام خون‌اش ریخته شده بود!) بمیری و از این حرفا! بعد منو می‌گی چنان استرس گرفتم که نگو! رفتم اورژانس! دکتره گفت اگه بازم اینجوری شدی بیا! الان کاری نمی‌شه کرد. یه شب بعدش رو مبل دراز کشیده بودم که جدی جدی مُردم. نفسم بند اومده بود همه جا تاریک شده بود و نمی‌تونستم تکون بخورم. اول ترسیدم بعد به خودم گفتم داری می‌میری خب! ترسم تموم شد و برام جالب بود که الان قراره روحم از کجا در بره و بعدش چی میشه؟! ولی نمردم و با یه نفس عمیق دوباره برگشتم. حالا جالبش این بود که مامان کنار دستم رو مبل نشسته بود و وقتی من با اون نفس عمیق شبیه هق‌هق زنده شدم برگشت گفت چی شد؟! (cool) دکتر دلبر فرمودن شاید آمبولی کردی و اینا. پا شدم رفتم آندوسکوپی! یه لوله وارد حلق ما کردن این هوا، انگاری بود که یه مار داره توی دل و روده‌ات واسه خودش قدم می‌زنه(می‌خزه!) آخرش برگشتن گفتن خانوم جون هیچی‌ات نیست! فقط عصب داری! برو روانپزشک! بعدش معلوم  شد اون مردن چند ثانیه‌ای هم از فشار عصبی بوده حتی خون دماغ معده هم! حالا برداشتن یه تیکه از معده‌ی نازنین من رو (3میلی‌متر قطر داره) توی یه ظرف شیشه‌ای که یه مایع زرد داره انداختن دادن دستمون، گفتن اگه زرد، شد بنفش، زود بپر بیا اینجا! نشد آقا! بنفش نشد!

یعنی تمام درد و مرض اینجانب فشار عصبیه! حالا باید برم روانپزشک! بعدش اونم برمی‌گرده میگه خانم شما چیزیتون نیست برید پیش قلب‌پزشک! و من فکر کنم یه انشا بنویسم در مورد این که پاییز خود را چگونه گذراندید!


+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 1:49 PM  توسط رویا جاوید  | 


تلویزیون رو روشن می‌کنم، داره ترانه‌ی «یادگار دوست»، همون که یه بیت قشنگ داره که می‌گه:

«بگذاشتی‌ام غم تو نگذاشت مرا        حقا که غمت از تو وفادارتر است»

رو با صدای «شهرام ناظری» پخش می‌کنه، می‌ذارم روشن بمونه، و به شستن ظرفا ادامه می‌دم، یه لحظه چشمم می‌خوره به صفحه‌ی تلویزیون، یه لحظه هنگ کردم، باورم نمی‌شد، داشت عکس مسجد و مناره و مرقد امام حسین رو نشون می‌داد، در حالی که همشون یه هاله‌ی نورانی دورشون بود. بله این ترانه‌ی عاشقانه که این همه خاطره‌ باهاش داریم رو دم اذان، ماه شعبان، برا امام زمان دارن پخش می‌کنن.

کانال رو عوض می‌کنم باز داره یه ترانه از «ناظری» پخش می‌کنه: «در هوایت بی‌قرارم» و دوباره همون صحنه‌ها و همون تم. ترانه‌ی عاشقانه‌ برا امام زمان.

آدم چی می‌تونه بگه آخه!


+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/10ساعت 1:51 PM  توسط رویا جاوید  | 


 

خیلی مضحکه، سعی کنی با آدمی حرف بزنی که اصلاً نفهمه چی می‌گی!

خیلی مضحکه، از بی‌کاری و بی‌پولی به درس خوندن پناه ببری!

خیلی مضحکه،دوست‌داشتنت فوران کنه، ولی از ترس مزاحمت، احساسات خودت رو سانسور کنی!

خیلی مضحکه، دیگران فقط به عنوان یه گوش گنده باهات برخورد کنن!

خیلی مضحکه، وقتی دعوت به حرف زدن می‌شی، روشون رو می‌کنن اون‌ور!

خیلی مضحکه، وقتی یکیو دوست داری نیست، بعد که دوستش نداری، هِی، هِی هست!

خیلی مضحکه، مجبور باشی اونقدر آرزوهای کوچیک داشته باشی، که داشتن یه خونه واسه خودت اینهمه ذوق مرگت کنه!

خیلی مضحکه، هیچ کی نباشه که تنهایی‌هاتو با تنهایی‌های اون قاطی کنی!

خیلی مضحکه، که اینهمه خودت رو مجبور می‌کنی به همه احترام بذاری وقتی به اندازه‌ی یه شامپو نرم‌کننده هم قابل احترام نیستن!

خیلی مضحکه، وقتی دلت پر از غصه و تنهایی و استرس و تشنجه، به خاطر علی‌بی‌غم بودن بهت چشم‌غره برن!

آدمای دوروبرم می‌گن: «اگه سیاسی نیستی خاک بر سرت! اگه مثل ما فکر نمی‌کنی، خیلی خری! اگه برا دوست داشتن، خودت رو خفه می‌کنی، خاک بر سرت!  اگه اگه اگه....»

واقعاً نمی‌دونم با آدمای دور و برم باید چکار کنم؟!

توی کتاب «موج سوم» که در مورد عقاید شمس تبریزی و نوع رابطه‌اش با مولاناست نوشته: «شمس با آدما قهر بود، برای اینکه روشون تأثیر بذاره و بفهموندشون که چی می‌گه باهاشون بدرفتاری می‌کرد و بهشون محل نمی‌ذاشت، بعد اونا که میومدن سراغش، روشون کار می‌کرد» یه چیزی تو همین مایه‌ها!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 10:17 PM  توسط رویا جاوید  | 


لعنتی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 9:30 PM  توسط رویا جاوید  | 


تو مرا ویران کردی،

من بدون تو زیستن را، آموختم!



+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت 10:41 PM  توسط رویا جاوید  | 



من ناراحت نیستم! افسرده نیستم! ناامید نیستم! نیستم، نیستم!

من غمگینم! غم‌آگینم!



+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 5:45 PM  توسط رویا جاوید  |